مديريت آموزشي

مديريت آموزشي

پيشنيه مديريت آموزشي

نهضيت مديريت علمي و اصولي كه تبليغ مي كرد مديريت آموزشي را متأثر ساخته و توجه انديشمندان و محققان آموزشي را به خود جلب نمود. هواداران مديريت علمي در نظامهاي آموزشي به كاربرد اصول آن همت گماشتند. آنها مدرسه را مشابه كارخانه تلقي مي كردند كه در آن دانش آموران مانند مودا خام، بايد در فراگيري آموزش و پرورش، متناسب با كيفيات و مشخصات مورد انتظار جامعه تغيير و تحول پيدا كنند. بنابراين نظامهاي آموزشي بايد براي تحقق اين هدف، كاركنان واجد صلاحيت، ابزارها و روشهاي فني ويژه مورد نياز با معيارها و استانداردهاي از پيش تعيين شده فراهم سازند.

با تلاش و همت اين افراد، در تاريخ مديريت و رهبري آموزشي ايالات متحده دوره‌اي به وجود آمد كه عصر پرستش كارآئي نام گرفت.

طالبان اوليه مديريت آموزشي، گرچه دقت نطر مهندسان انسان را نداشتند ولي همانند مديران عملي تيلور رفتار سازمان آموزشي را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دادند، و سعي مي كردند كه اصول مديريت علمي را در محيط هاي آموزشي پياده كنند. و پيشنهادهايي در جهت انجام امور به حداكثر رساندن كارآيي اراده‌اند.

تجزيه و تحليل مدارس به سويله ريموند كالاهان در سالهاي 1910 تا 1930 فعاليتهاي غلمي متأثر اصول مديريت علمي را به خوبي نشان مي دهد. با اين حال تا سال 1940 مديريت آموزشي تحت تأثير مطالعات هارتون قرار داشت. مديريت دموكراتيك تصميم‌گيري دموكراتيك و تدريس دموكراتيك شعار اين دوره بود تا سال 1950 مديريت آموزشي بيشتر تحت تأثير فرضيه هاي تئوريك قرار داشت. ولي در سالهاي 1950 تا 1960 رفتار گرايان پا به عرصه وجود گذاشتند و نهضتي جدي براي مطالعه و تدريس مديريت آموزشي به وجود آوردند و از اين طريق مفاهيم زيادي از ديگر رشته هاي علمي در مورد و مديريت آموزشي گردآوري شد.

در دهة 1970 بحرانهاي اجتماعي و سياسي مانند بحرانهاي نفتي و ركور اقتصادي در غرب مطالعات تئوريك و عملي در مديريت آموزشي را تحت تأثير قرار داد و انتقاداتي نيز بر رويكرد علوم رفتاري مطرح گرديد به طوري كه «گريفتيز» مديريت آموزشي را تا سال 979 به عنوان رشته اي در آشوب روشنفكري توصيف مي كند.

ولي در سال 1979 با انتشار مقاله اي از طرف وران ادمونرز كه رهبري قوي داري در يكي از خصوصيات مدارسي كه در زمينه تدريس، اثر بخش بودند معرفي كرد.

اين موضوع نقطه عاطفي شد كه توجهي تجدد به مديريت آموزشي را جلب نمود و در اواسط دهه 1980 منجر به ظهور رهبريت آموزشي تدريس گرا گرديد كه استاندارد آموزشي جديدي براي مديريت تعيين مي كرد. در اين الگو مدير مهمترين منبع دانش براي رشد برنامه هاي آموزشي مدرسه تلقي مي گرديد. در ايالات متحده مراكز آموزشي ايجاد گرديد كه بتواند توانايي هايي از قبيل توانايي بهبود بخشيدن روشهاي تدريس معلمين و … داشتن انتظاراتي بيشتر از عملكرد معلمين و دانش آموزان سرپرستي نزديك در كلاسهاي درس، هماهنگي مواد درسي نظارت بر پيشرفت تحصيلي دانش‌آموزان را در مديران پرورش دهند.

به لحاظ ظهور متغيرهاي محيطي جديد در دهة 1990، بطور كلي عقيده گروهي بر اين است كه نظام آموزش و پرورش دانش اموزان را به طور كارا و مؤثر براي ايفاي نقششان در جامعه آينده آماده نمي كند، از اين رو سياستگذاران آموزشي بر آن شدند تا فرصتهاي اساسي و زيربناي آموزشي و پرورش را مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار دهند.

پيشنهادهاي اين افراد بر اين فرض استعداد است كه نياز بيشتري به روشهاي پويا وجامع در تدريس و يادگيري وجود دارد، در نتيجه مواردي چون تفويض اختيار از نواحي آموزش و پرورش به ندارس در ارتباط با تصميم گيريهاي مرتبط با مواد درسي، افزايش نقش معلمين و والدين در فرآيند تصميم گيري و تأكيد بيشتر بر تدريس پويا و يادگيري فعالانه را پيشنهاد مي كنند.

اداره مراكز آموزشي از گذشته هاي دور يعني از همان زمان كه اولين آموزشگاه هاي بوجود آمده صورت مي گرفته است. اما توجه بيش از حد به مديريت آموزشي در واقع بعد از انقلاب صنعتي در قرن هجدهم و شروع آموزش و پرورش همگاني آلمان، انگلستان، فرانسه و آمريكا بود كه به تربيت مديران آموزشي همت گماردند.

دركشور ما توجه به مسأله مديريت آموزشي تقريباً از 35 سال پيش ابتدا از طريق ورودي و سپس ايجاد رشته هاي تحصيلي دانشگاهي آغاز گرديد. اخيراً در پي گسترش روز افزون نظام آموزشي ضرورت بهسازي كيفيت نتايج آموزشي مسئله مديريت و رهبري آموزشي در آموزش و پرورش بارندگي و رشد  توسعه اقتصادي و… توجه چنداني نداشته است. اكنون با تغييرات و تحولات جهاني و اجتماعي دريافته است كه مديريت آموزشي فعاليتي است پويا كه بايد همه وظايف مربوط به آن مانند:برنامه ريزي«تعيين هدفها»، سازماندهي، هماهنگي، هدايت، و رهبري، نوآوري و ايجاد انگيزه و ..و كاملاً در نظر گرفت.

تعريف مديريت آموزشي

مديريت با توجه به آموزشهاي حاكم بر جوامع و زيربناي اعتقادي و فلسفه اجتماعي آن تعريف مي شود به زعم دكتر كمبل و اين مديريت آموزشي داراي معاني و مفاهيم مختلفي است و هركس برحسب تجربيات و احتياجات و مقاصد خود براي آن مفهومي را در نظر مي گيرد.

فرهنگ لغات بين المللي تعليم و تربيت مديريت آموزشي راه بكار بردن تكنيكها و روشهاي اداره سازمان هاي تربيتي با در نظر گرفتن هدفها و سياستهاي كلي تعليم و تربيت تعريف مي كند.

از نظر كنزويچ مدير آموزشگاهي فرآيند اجتماعي مربوط به هويت دادن، نگهداشتن، برانگيختن كنترل كردن و وحدت بخشيدن تمام نيروهاي رسمي و غير رسمي انساني و مادي سازمان يافته در يك نظام واحد و يكپارچه مي باشد كه براي دستيابي به هدفهاي از پيش تعيين شده طراحي است.

دكتر مير كمالي مديريت آموزشي را«فرآيندي اجتماعي مي داند كه با بكارگيري و مهارتهاي علمي، فني و هنري كليه نيروهاي انساني و مادي را سازماندهي و هماهنگ نموده و با فراهم آوردن زمينه هاي انگيزش رشد، با تأمين نيازهاي منطقي فردي و گروهي معلمان، دانش آموزان و كاركنان به طور صرفه جويانه به هدفهاي تعليم و

تربيت مي رسد.»

دكتر واينر بر اين اعتقاد است هر عملي كه بتواند معلم را در امر آموزش يك قدم پيش‌تر ببرد مدير و رهبر آموزي خوانده مي شود»هدايت و رهبري آموزش در محيط مدرسه محدود به فردي كه عنوان مدير يا راهنما را دارد نمي شود. از نظر وي رئيس آموزش و پرورش، مدير مدرسه، دبيران، متخصصين وسايل سمعي و بصري فيلم هاي آموزشي، كتابدار و حتي سرايدار مدرسه كه بتواند قدم در امر آموزش بردارد رهبر و مدير آموزش تلقي مي گردد به اين دليل كه هر يك از آنان به گونه هاي مختلف مي‌توانند دبيرران و همكاران خودشان را در جهت آموزش دانش آموزان ياري كنند.

دكتر علاقه بند در تعريف مديريت آموزشي مي گويد:

مديريت آموزشي عبارت است از فرآيند برنامه ريزي، سازماندهي، هدايت، نظارت ارزشيابي و در مجموع اداره كردن كليه امور و فعاليت هاي مربوط به اموزش و پرورش در كتاب رهبري و مديريت آموزشي تأليف دكتر سيد محمد مير مكالي مديريت آموزشي اينچنين شده است:

مديريت آموزشي فرآيندي است اجتماعي كه با استفاده از دانش مديريت و تجربه عملي و با آگاهي و بهره گيري از علوم تربيتي، كليه امكانات و منابع مادي و انساني در جهت تقويت و ياري و بهبود تعليم و تربيت هم سو و هماهنگ نموده و براي رسيدن به اهداف آموزشي محيط مساعد مناسب را فراهم مي سازد.

در كتاب مديريت در آموزش و پرورش تأليف آقاي دكتر صافي ص 9 مديريت آموزشي اينچنين تعريف شده است: «مديريت آموزشي عبارتست از كاربرد اصول، نظريه ها و روشهاي مناسب مديريت در سازمانهاي آموزش و پرورش.

همه متخصصين امور آموزشي، دستيابي به اهداف تعليم و تربيت را خدف عمده و روشن مديريت آموزشي مي دانند . اين در حالي است كه بسياري از مديران آموزشي مدارس ما نظر روشن و قاطعي دربارة اهداف سازمانهاي آموزشي ندارند، جالب آنكه عده اي از اين مديران در حاليكه نمي دانند وظيفه و كار اصلي شان در مدرسه چيست فكر مي كنند به اندازه كافي از مدرسه و اهداف آن اطلاع كافي دارند.

معمولاً مديران مدارس وظيفه اصلي خود را ثبت نام، تعيين كلاسها، تقسيم دانش آموزان، رسيدگي به حضور و غياب، آماده ساختن به موقع كلاسها، حل مسائل روزمره و عادي، اجراي بخشنامه اي ارسالي اداره آموزش و پرورش، ثبت كارنامه ها و دفاتر امتحاني، اعلام به موقع نتايج مي دانند.

«و از آنجا كه هدفهاي آموزش و پرورش عميقاً تجزيه و تحليل نمي شود، مديران به كارهاي سطحي و روبناي سرگرم و از اهداف اصلي باز مي مانند؟

وظايف مديريت آموزشي:

منظور از وظايف مديريت اشاره به فعاليتهاي مهم و اساسي است كه در نيل به اهداف سازمان ضرورت دارد اما در اينكه كدام «كاركرد» Function مديريت مهم است ميان صاحبنظران اختلاف نظر وجود دارد و برخي چون هنري فايول Henry Fayol يعني اولين كسي كه وظايف مديريت تقسيم و تعريف كرده است معتقدند كه وظايف اساسي در مديريت عبارتند از:

1-برنامه ريزي (planing)

يعني تعيين هدف، يافتن و ساختن راهها و وسائلي كه رسيدن به هدف را امكان را امكان پذير مي سازد و همچنين و پيش بيني كارهايي كه بايد در آينده انجام گيرد.

2-سازماندهي (organization)

يعني تركيب و تخصيص افراد و منابع و امكانات، ميان افراد و واحدهاي مختلف سازمان و همچنين هماهنگي ميان آنها به منظور كسب اهداف سازمان .

3-فرماندهي (precting)

شامل عمل مداوم اخذ تصميم خاص يا كلي و صدور دستور به منظور هدايت و رهبري سازمان و همچنين ايجاد انگيزه و رغبت در زيردستان جهت رسيدن به اهداف سازمان .

4-هماهنگي coordingating

يعني به هم پيوستن و وحدت بخشيدن همة امكانات و منابع مادي و انساني و همچنين فعاليتها و كوششهايي كه براي رسيدن به هدف سازمان ضرورت دارد.

5-كنترل كردن (controling):

يعني رسيدگي به اينكه آيا كليه برنامه ها و عمليات انجام شده طبق مقررات و دستورالعمل صورت مي گيرد يا نه؟

«تحقيقات نشان داده است كه مديران آموزشي از آنچه شرح وظايف براي آنان تعيين نموده است مسئوليتهاي گسترده تري بر عهده دارند.»

مديران آموزشي علاوه بر تعقيب وظايفي مانند برنامه ريزي، سازماندهي، نظارت و كنترل، انگيزش، ارتباطات هدايت و تصميم گيري وظيفه دارند و به كيفيت امر آموزش و يادگيري توجه خاص مبذول دارند. مديران اموزشي بايد توجه داشته باشد كه ساختار سازماني، وسايل و تجهيزات آموزشي، جو سازماني، امكانات و تسهيلاتي هستند كه براي آموزش بهتر مي توان آنها را در اختيار گرفت.

اكثر دبيران و ديگر اعضاي سازمان براي تحقق امر تدريس و آموزش بهتر داراي استعداد بالقوه بالفعل بيشتري هستند، موانع بسياري از قبيل جو نامناسب سازماني، عدم علاقه مندي دبيران به امر آموزش و تدريس، نبود فكر خلاق، نبود حسن رابطه با مدير، اعمال تبعيض از طرف مدير، پايبندي دبير به نگرش و باورهاي شخصي، عدم وجود ارزشيابي مؤثر و بر انگيزاننده، وضع اقتصادي نامطلوب، عدم عدالت اجتماعي و بسيار مسايل ديگر باعث مي شود كه دبيران و ديگر اعضاي سازمان آموزش از تمامي توان و استعدادهاي خود در امر تدريس و آموزش استفاده نكنند، بنابراين مدير آموزشي وظيفه دارد تا آنجا كه به حيطة كاري او مربوط مي شود با برقراري روابط انساني با اعضاي سازمان در رفع محدوديتها و موانع تلاش كند و با ايجاد يك محيط آموزشي سرشار از احساسات و عواطف انساني به شكوفايي و آزاد ساختن استعدادهاي اعضاي سازمان خود كمك كند. مديريت آموزشي براي ارتقاء و كيفي آموزش و پرورش يك الزام است، ابعاد پيچيده و گسترده وظايف آموزشي به مديراني با بينش عميق و انعطاف پذيري تؤام با دانش مديريت نياز دارد .

از اين رو وظايفي را كه بر مديريت آموزشي قايل شده اند اشاره مي شود:

1-نظارت و راهنمايي دبيران يا معمان

2-برنامه ريزي آموزشي

3-روابط اجتماعي و فرهنگي در مناسبات انساني

4-ايجاد و استقرار تغيير

5-ارزشيابي

6-اجرايي

7-ميانجي و ياور در حل مشكلات، بحرانها و تعارضات

8-حسابرسي و كنترل امور مالي و بودجه و پشتيباني تداركاتي

9-مشاوره و راهنمايي تحصيلي، شغلي، روحي و رواني دانش آموزان

10-رشد سازماني و امور كاركنان

در جاي ديگر هدف اصلي مديريت آموزشي را تسهيل و پيشبرد او آموزش و يادگيري دانسته و وظايفي را كه مستقيماً با فعاليتهاي آموزشي و پرورشي ارتباط مي يابند به شرح زير بيان مي كند.

1-برنامه آموزشي و تدريس

2-امور دانش آموزان

3-امور كاركنان آموزشي

4-روابط مدرسه- اجتماع

5-تسيلات و تجهيزات آموزشي

6-امور اداري و مالي

سرانجام دكتر واينر در يك تعريف كلي وظايف مديران آموزشي را پنج دسته، مهارت در رهبري مهارت در استفاده زا روابط انساني، مهرات در روباط گروهي، مهارت در امور استخدامي و مهارت در ارزشيابي تقسيم نموده است در نظر او وظايف مديران به قرار زير است:

1-استفاده از عقايد و نظريات معلمان

2-ايجاد محيط خلاق و پويا

3-تعيين اهداف مشترك

4-معرفي صاحبان عقايد و آراي جديد به معلمان

5-شركت در كلاس به دعوت خود معلم

6-اراده منابع حاوي عقايد و نظريات جديد

7-ارائه روشهاي جديد مقابله با مشكلات به معلمان

8-تقويت روحي كاركنان مدرسه

9-تشكيل كارگاه هاي آموزشي

10-تشكيل شوراهاي مربوط به امور درسي

11-تشكيل گروهي از معلمان جهت مطالعه و بررسي برنامه درسي مدرسه

12-احترام فوق العاده به مقام معلم و دانش آموزان

13-توجه به مشكلات عاطفي و خصوصي معلمان

14-جلب همكاري والدين و ساير مردمن اجتماع در امور مدرسه

15-هدايت كاركنان و پيدا كردن طريقه هاي مؤثر انجام كار

16-داشتن مهارت در استفاده از روشهاي ارزشيابي

17-تعيين موازين و ضوابط ميزان پيشرفت كار


ضرورت توجه به مديريت آموزشي

بر طبق اطلاعات وزارت آموزش و پرورش آمار دان آموزان در سال 1380 به پيش از 25 ميليون رسيده است. افزايش تعداد دانش آموزان، گسترش واحدهاي آموزشي و اداري و افزايش متوليان آمورشي نياز به مديران آموزشي بيشتري براي اداري مدارس در دوره هاي مختلف تحصيلي ايجاب مي كند در نتيجه اهميت توجه به مديريت آموزشي را از نظر كمي و كيفي بيش از پيش نمايان مي كند.

 

سبكهاي مديريت و رهبري

سبك هنجار مدار:

اين سبك با تكيه بربعد هنجاري به انتظارات سازمان اهميت مي دهد و بر اين فرض استوار است كه براي رسيدن به هرفهاي سازمان مي توان رويه ها، دستورالعمل ها و مقررات مناسب با وظتيف و انتظارات نقشهاي سازماني درآميخت و از كاركنان سازمان خواست كه در انجام وظايف خود آنها را دقيقاً رعايت كنند لذا در اين سبك نيازمنديهاي سازمان سازگاري با توقعات و انتظارات آن بر ارضاي نيازها و احتياجات افراد مقدم بوده و ملاك موفقيت مدير با توجه به اين سبك سازگاري رفتار با انتظارات سازمان است و كمال زير دست تبعيت از قوانين مي باشد.

سبك فرد مدار:

اين سبك بر بعد شخصي تأثير كرده انگيزه ها و نيازهاي فردي كاركنان سازمان را مورد توجه قرار مي دهد و بر اين فرض استقرار است كه موقعيت سازمان به جاي اينكه بر اجراي دقيق مقررات سازماني و تبعيت كامل از انتظارات سازمان  وابسته باشد بيشتر به افرادي بستگي دارد كه در سازمان به كار اشتغال دارند لذا در اين سبك بيشتر تأكيد بر بعد تشخيص و توجه به انگيزه هاي افراد سريعترين راه براي نيل به هدفهاي سازمان به كاركنان مي باشد و كمال و برتري زير دستان به ميزان كارآمدي و شايسته بودن آنها است.

سبك موقعيت مدار :

سبك متغيري است كه با توجه به موقعيت و شرايط به تناوب به هريك از بعدهاي هنجاري و شخصي تأكيد مي كند. چون هدفهاي بايد تحقيق يابد ضروري است كه به انتظارات سازمان توجه شود و چون انتظارات سازماني بوسيله افراد برآورده مي شوند. لذا توجه انگيزه ها توانائي ها و مهارتهاي آنها لازم مي آيد. هدف كلي استفاده از امكانات هر بدو بعد(هنجاري و شخصي) براي انجام وظيفه و دستيابي به هدفهاست. بنابراين سبك موقعيت مدار به اقتضاي وضعيت و شرايط تأكيد خود را از يك بعد به

بعد ديگر انتقال مي دهد و با توجه به موقعيت عمل مي كند.

 

ويژگيهاي مدير موفق با توجه به سبك هنجار مدار؛

مديران پيرو سبك هنجار (سبك كلاسيك)

در ارتباط با زير دستان به شيوة سنتي عمل مي كنند، ارتباط آنان با معلمين و ساير افراد از مجراي سلسله مراتب اداري است. اين امر اگرچه براي تحكيم وحدت فرمان و كنترل كار ضروري است ولي موجب پايين آمدن روحيه افراد و مانع ابتكار و نوآوري آنان مي گردد، چنين مديراني در مدرسه تنها داراي يك بعد از ابعاد لازم براي اقتدار و حكومت را دارند و آن نيز ناشي از اقتدار مقام و سمت مديريت است ولي فاقد بعد ديگر كه مستلزم نفوذ و احترام قلبي سايرين به آنان (مدير) است مي باشند.

 

ويژگيهاي مدير موفق با توجه به سبك فردمدار؛

مديران پيرو سبك فردمدار

در سبك فردمدار مدير مدرسه براي نيل به اهداف سازمان به شرايط فردي، شخصيت و نيازها سرشتهاي افراد استناد كرده و به قوانين و دستورالعمل هاي اداري كمتر اهميت مي دهند. به عبارت ديگر توجه به نيازهاي زيردستان به مراتب بيش از انتظارات سازماني است. تحت اين نوع مديريت به افراد امكان داده مي شود كه درحد توانايي خود مناسب ترين طريق را براي انجام وظايف سازمان از رسميت مي افتند و حتي ممكن است مانع انجام وظيفه شوند، كنشهاي بارز تحت نوع مديريت از نوع تعارضهاي شخصيتي مي باشد زيرا رابطه مستقيم با بعد شخصي رفتار دارد، ملاك موفقيت مديران در اين سبك همسازي رفتاري با انگيزه هاي فردي كاركنان و كارآئي است.

مدير مدرسه با چنين بينشي، محيط را فراهم مي كند كه كار به مقوله آرامش روحي براي كاركنان محسوب شده و نوعي وابستگي و تعلق خاطر به مدرسه در آنان ايجاد مي گردد و به تقويت روحي كاركنان مدرسه بسيار اهميت مي دهد.

مدير مدرسه كاركنان مدرسه را در مسئوليت و اختياراتي كه به آنان داده است شريك مي نمايد و در حقيقت با اين امر تهيه و اجراي برنامه مدرسه به صورت كار و وظيفه اساسي كليه كاركنان مدرسه در مي آورد و خود مدير نيز تابع مقررات گروهي بوده و خود را در اجراي آن جداي از ديگران نمي داند و وظيفه هدايت را به عهده مي گيرد. اين امر موجب مي شود كه معلمان احساس مسئوليت بيشتري نموده و قدرتهاي باي در نهاد معلمان نهفته است به فصل درآيد و قدرت ابتكار و خلاقيت معلمان يابد.

ويژگيهاي مدير وفق با توجه به سبك كار مدار

مدير سبك كار مدار:

براساس نظريه گويا مدير كار مدار از طرفي داراي قدرت تفويض شده و يا به عبارت ديگر اقتدار رسمي مي باشد و از طرف ديگر از قدرت شخصي و احترام خويش از سوي معلين نيز استفاده مي كند ولي براي پيشبرد و هماهنگي در سازمان، استفاده از هر دو شكل قدرت را ضروري مي داند و استفاده تنها از يك نوع قدرت را به منرلة از دست دادن نصف قدرت خود مي داند.

دكتر علاقه بند در كتاب مباني نظري و اصول مديريت آموزشي خود سبك كار مدار را مترادف با موقعيت مدار دانسته و مي گويد قضاوت دربارة خوب يا بد و مناسب نامناسب بودن سبك هنجاري و شخصي بستگي به موارد خاص كاربرد آنها دارد.

مدير كارمدار تلاش مي كند نه تنها ارتباطات رسمي در سازمان ايجاد كند وارتباط از بالا به پائين را در هرم سازمان فعال نمايد بلكه مجراي ارتباط از پائين به طرف رأس هرم سازماني و همچنين ارتباط بين افراد سازمان را تحكيم مي بخشد.

بدينوسيله نه فقط از فرامين اداري به اطلاع زيردستان مي رسد بلكه گزارشات و نظرات زيردستان به سمع مسئولين مي رسد و همچنين با ايجاد ارتباط بين همكاران موجب رضايت خاطر آنان مي گردد، به عبارتي ديگر اينگونه مديران در زمينه سازماندهي هم به سازمان رسمي كه ساختار اداري مدرسه را روشن مي كند و هم به سازمان غير رسمي كه با تشكل معلمين بوجود مي آيد توجه مي كنند.

مدير موفق با آگاهي از كاركرد سازمان غير رسمي، سعي در هم جهت نمودن آن با سازمان رسمي مي كند، همچنين مديران با همكاري گروه هاي مختلف معلمان تلاش خود را در جهت هماهنگ نمودن هدفهاي سازمان رسمي و غير رسمي با يكديگر مي‌نمايند تا مانعي در جهت حركت اداري مدرسه بوجود نيايد.

بطور كلي ملاكهاي موفقيت در اين سبك(كارمدار) مديريت عبارتند از:

اثربخشي، كارآيي و رضايت

اثربخشي:

ملاك اثر بخشي معمولاً رفتاري است كه مورد ارزشيابي قرار مي گيرد لذا مدارك سنجي صرفاً خود رفتار نمي تواند باشد بلكه رفتار را نسبت به انتظارات معيني كه ارزشيابي كننده براي رفتار قائل است بايد مورد سنجش قرار داد. اثر بخشي تابع توافق و همخواني رفتار با انتظارات نقش معين است به عبارت ديگر اثربخشي ميزان توافق رفتار سازماني با انتظارات سازماني است.


فهرست منابع

1-مباني نظري و اصول مديريت آموزشي، علي علاقه بند

2-مديريت آموزشي، وين ك، هوي و سيسيل، جلد اول، ترجمه سيد عباس زاده چاپ اول، انتشارات دانشگاه اروميه

3-مديريت مطلوب در آموزش و پرورش، مديريت در آموزش و پرورش، خدامراد شيالي، شماره 2

4-رهبري و مديريت آموزشي، سيد محمد ديركمالي، چاپ اول، تهران، نشر رامين

5-مديريت و رهبري آموزشي، كيمبل وايلز، ترجمه طوسي، چاپ سوم، تهران مركز آموزش و مديريت دوستي

6-مديريت آموزشي، دكتر قرائي مقدم، چاپ اول، انتشارات ابجد پائيز 1375

7-مديريت آموزشي و اموزشگاهي، محمدرضا بهرنگي، چاپ اول تهران، انتشارات بهرنگي

موضوع پایان نامه برای مدیریت آموزشی

  • برای انتخاب موضوع و مقاله بیس می توانید با ما تماس بگیرید

    09901726128

  • بررسي و تعیین تاثیر درگيري شغلي با میانجیگری عدالت سازماني بر عملکرد سازمانی  مطالعه موردی.
  • بررسی تاثير درگيري شغلي بر رفتار شهروندي سازماني با نقش تعديلگري ابعاد توسعه منابع انساني مطالعه موردی.
  • بررسی تاثیر مدیریت دانش بر عملکرد سازمانهای آموزشی با اثر تعدیل گیری جو سازمانی مطالعه موردی.
  • بررسی تاثیر آموزش مدیریت زمان برکاهش استرس دانش آموزان مطالعه موردی.
  • بررسی وضعیت هوش اجتماعی و رابطه آن با رفتار شهروندی و خلاقیت سازمانی مطالعه موردی.
  • بررسی رابطه بین هوش معنوی و فرسودگی با اثر تعدیل گیری جو سازمانی مطالعه موردی.
  • شناسایی و اولویت بندی عوامل موثر بر جذب نیروهای توانمند آموزش و پرورش در پست مدیریت مدارس.
  • بررسی رابطه‌ی بین ادراک معلمان از ساختار سازمانی با سطح استرس شغلی آنان مطالعه موردی.
  • شناسایی و رتبه بندی موانع ارتباط دانشگاه و صنعت از دیدگاه ؟؟؟.
  • ارائه مدلی جهت ارتقای بهره وری منابع انسانی سازمان آموزش و پرورش براساس یادگیری سازمانی و سرمایه فرهنگی.
  • بررسی رابطه بین فرهنگ سازمانی با خلّاقیت و اثربخشی سازمانی مطالعه موردی.
  • ارائه الگوی ساختاری عدالت سازمانی براساس سبک های رهبری تحول گرا و عمل گرا مطالعه موردی.
  • تاثیر دوره آموزش پژوهش در عمل در بهبود فرآیند یاددهی- یادگیری معلمان دوره ابتدایی شهر تهران.
  • بررسی روش‌ها و ابزارهای آموزش مجازی به‌منظور ارتقاء کیفیت آموزش از دیدگاه اساتید مطالعه موردی.
  • رابطه بین هوش اجتماعی و رفتار مدنی–تحصیلی با اثربخشی آموزشی مطالعه موردی.
  • تاثیر آموزش مدیریت زمان برکاهش استرس دانش آموزان مطالعه موردی.
  • ارزیابی کیفیت خدمات آموزشی و رتبه بندی عوامل مؤثر بر آن با استفاده از تکنیکAHP : مطالعه موردی.
  • بررسی رابطه بین رهبری خدمتگزار و رهبری پدرسالارانه و مولفه‌های آن.
  • نیازسنجی دوره های آموزش ضمن خدمت دبیران ادبیات فارسی ازدیدگاه مدیران کارشناسان ودبیران دوره ی راهنمایی.
  • شناسایی مؤلفه‌های سرمایه اجتماعی در دانشگاه‌ها به منظور ارائه مدلی جهت ارتقاء آن.
  • بررسی رابطه سبک تفکر مدیران آموزشی با سبک رهبری تحولی آنان بر اساس مدل بس و اولیو.
  • مطالعه تاثیر برنامه‌های مصوب آموزش خلاقیت بر صلاحیت‌های حرفه‌ای معلمان.
  • پیش‌بینی تعهد سازمانی معلمان دوره ابتدایی بر اساس مولفه‌های امنیت شغلی و ابعاد استرس شغلی.

ریاضی و آمار در کارشناسی ارشد مدیریت

ریاضی و آمار در کارشناسی ارشد مدیریت

اینها تنها درسی هستند که بیشتر تاکید می کنم به جای کتاب از جزوات کنکوری استفاده کنید . به هرحال نکات و فرمول های این درس جوری اند که یک جزوه مناسب که سرفصل ها رو پوشش بده و نکات رو طبقه بندی کنه ، خیلی میتونه مفید باشه . تست های این درس هم فوق العاده روتین و تکراری اند. ریاضی رو که همه تقریبا در طول تحصیل خواندند ولی برای کسانی که احیانا آشنایی با آمار ندارند و کتاب تشریحی نیاز دارند ، کتاب 2جلدی آمار (دکترعادل آذر) خوبه – که البته جلد دوم از موارد تبصره 2 به حساب میاد –. به هر حال تنها کاری که تو این درس میتونین بکنین اینه که مطالب رو بخونین (باز هم میگم ، ترجیحا از جزوه کنکوری) و بعدش تست بزنید . جزوه که فرقی نمی کنه ولی جزوه ماهان ، پارسه یا جهاد دانشگاهی و یا جزوه کنکوری اساتید معتبر کمک خوبیه براتون . کتاب تست هم 2و3 تا معروفتره . یکی کتاب های آقای امید محمودیان و یکی هم کتاب های هادی رنجبران . فرقی هم نمی کنه ! هر کی هر کدوم رو خونده همون رو معرفی می کنه ، مثلا هر کی رنجبران خونده میگه این خوبه و هر کی محمودیان خونده میگه این خوبه! من رنجبران رو دیدم ، بد نیست . البته غیر از تست ، نکته هم داره که به نظرم نکات زیاد و اضافی یا غیرمهم زیاد داره . هر 2تا کتاب هم تست تالیفی داره و هم تست کنکور . شما اول مطالب رو بخونین و بعد به فاصله کم (یا بلافاصله) بعد خوندن ، تست های تالیفی رو بزنین و نزدیک کنکور ، تست های کنکور رو هم حتما بزنید . سعی کنید وقتی تست های کنکور رو تو مباحث مختلف میزنید ، تست های 3یا 4 سال اخیرمدیریت رو نزنین(آخه اکثر کتابها تست های اقتصاد و حسابداری هم دارند) تا بعدا بتونین اونها رو یکجا (تمام مباحث با هم – عین کنکور)بزنین . یه مدل خوب برای برنامه ریزی خوندن این درس ، مدل مشابه تقسیم بندی کنکور های آزمایشیه . یعنی مطالب رو به 4 قسمت تقسیم کنید . در ابتدا 2 قسمت از مبحث رو مطالعه کنید . بعد این مباحث رو دوره کنید و تست تالیفی بزنین . سپس 2 قسمت باقی مونده از مطالب رو بخونین و بعد این 2قسمت دوم رو دوره کنید و تست تالیفی بزنین . در نهایت یک دور تمام مباحث رو دوره کنید و تست های مهم تالیفی (باید موقع زدنش ، علامت گذاری کنید) رو بررسی کنید . و در نهایت تست کنکوربزنین . اول ، هر مبحث جدا و روزهای آخر تست های کلی کنکورهای قبل .

کتاب جدیدی هم هست از آقای طورانی که کتاب بسیار قطور ولی کاملی هست. اگه با قطور بودن کتاب مشکل ندارین کتاب بدی نیست ولی تست هاش واقعا زیاده . اگه جزوه پارسه که نویسندش همین طورانیه دارین نیاز به کتابش نیست و فقط یک کتاب تست تهیه کنید.

نکته مهم دیگه اینکه تست های کنکور همیشه مهم ترند و فقط اگه مطمئنین بعدا وقت می کنید تست کنکور بزنین از تست تالیفی شروع کنید. کلا تست های کنکور خیلی خیلی مهم تر هستند.

یه نکته دیگه اینکه چون معمولا خیلی از این کتاب ها برای سه رشته مدیریت ، حسابداری و اقتصاد به صورت یکجا تالیف میشه ، پس باید دقت کنید که بعضی مباحث فقط تو یکی از این رشته ها سوال میاد ولی تو بقیه نیست (مخصوصا تو درس آمار و برای اقتصادی ها )  این هارو اگه یه کم هوشیار باشید میتونین شناسایی و حذف کنید .

تبصره 1 : چون مباحث این دو درس چندان به هم پیوسته نیست ، هر فصلی رو که نرسیدین میتونین حذف کنید . خودتون هم میتونین انتخاب کنید که مثلا فلان فصل رو نخونین  یا فلان مبحث رو بذارین کنار . مخصوصا تو آمار که مباحثی مثل تخمین و آزمون فرض رو کاملا بذارین کنار(جلد دوم کتاب عادل آذر) . حجمش اونقدر بالاست که به یه سوالش اصلا نمی ارزه گر چه سوالش خیلی آسونه (البته سال 83 سه تا سوال ازش اومد) . یه کار دیگه اینه که مباحث رو حذف نکنین و همه رو بخونین ولی تست تالیفی نزنین و فقط تست کنکور بزنین ، که به نظرم حذف بعضی از مبحث ها بهتره . و بهترین روش اینه که با توجه به تواناییتون ، ترکیبی از موارد گفته شده رو استفاده کنید . یعنی بعضی چیز هارو فقط بخونین . بعضی رو بخونین و فقط تست کنکور بزنین و بعضی رو کامل بخونین(قانون تفکر) . مهم ترین مزیت نخوندن یک مطلب اینه که  سر جلسه براحتی از رو تست اون رد میشی و وقت خودت رو بیخودی هدر نمیدی . به هر حال امکان جواب دادن(وقت گذاشتن و نه لزوما جواب دادن) تمام سوال های تمام درس ها اصلا وجود نداره و باید حواستون به این مسئله هم باشه .

تبصره 2 : اولا که مباحث تخمین و آزمون فرض رو از آمار براحتی حذف کنید (جلد دوم کتاب عادل آذر و فصل های 7 و ما بعد از فروند). دیگه چیز قابل حذف خاصی نمی مونه . فقط شما هم باید بدانید که فقط اگه به این درس به عنوان یکی ازدرس های خاص و نقطه برتری تون نگاه میکنید ، باید به تمام مباحث بپردازید و گرنه شما هم باید بعضی مباحث رو حذف کنید . اصلا امکان وقت گذاشتن برای تمام تست های این درس در یک زمان معقول در جلسه آزمون وجود نداره . باز هم میگم اگه میخواید برای این درس استثنا قائل شید و زمان زیادی در نظر بگیرید ، به تمام مباحث بپردازید . البته ترجیحا وقتتون رو به یه درس خاص نباید اختصاص بدید و باید توزیع زمانی مناسبی داشته باشید و زمان مناسب برای حل تست های هر درس رو پیدا کنید . چه بهتر که برخی مباحث رو حذف کنید و در عوض در یک زمان معقول به بقیه تست ها برسید .

تبصره 3 : این دو درس در تمام گرایش های مجموعه مدیریت به غیر از کارافرینی ضریب 2 دارند و در کارافرینی ضریب 3. قبلا 40 تا تست مطرح میشده که 25 تا ریاضی و 15 تا آمار هست . از 25 تا سوال ریاضی معمولا 1سوال از هر کدام از مباحث مجموعه ها ، بسط دو جمله ای ، جایگشت ها ، اقتصاد در ریاضی و پیوستگی مطرح میشه . 3 تا سوال از هر کدام از مباحث ماتریس ها ، تابع ، کاربرد مشتق و انتگرال . 2تا سوال از هر کدام از مباحث حد و مشتق (غیر از کاربرد مشتق) و حدود 5سوال از مباحث مر بوط به توابع 2متغیره . و از 15 تا سوال آمار هم 5-7 تست از آمار توصیفی . 2-3 تست از هر کدام از مباحث احتمال ، توابع توزیع و امید و واریانس و هم چنین توابع توزیع گسسته و پیوسته .  1 سوال هم از هر کدام از مباحث رگرسیون و مبحث تخمین یا آزمون فرض . البته سال گذشته این دو درس 30 تست بوده.

درس بازاریابی مجموعه مدیریت گنکور ارشد

 درس بازاریابی مجموعه مدیریت گنکور ارشد

سؤالات درس بازاریابی کنکور ارشد ۹۴ نسبت به سال‌های گذشته شاهد تغییرات چندان خاصی نبوده و روال سؤالات همانند سال‌های گذشته بود، غیر از یک سؤال که از مبحث جدیدی طرح شده بود و پاسخ به آن سؤال(۱۸۴) نیازمند خواندن منبعی بیش از کتابهای مرجع این درس بود. سؤالات آزمون ۹۴ نسبت به آزمون ۹۳ اندکی دشوارتر و غیر تکراری تر بود هر چند با خواندن حتی یکی از کتاب‌های مرجع داوطلب ظرفیت پاسخگویی به ۱۴ سؤال از ۱۵ سؤال را داشت. سؤالات ۹۴ عمدتاً از بخش‌های فعالیت‌های ترفیعی و تشویقی، قیمت‌گذاری، رفتار مصرف کننده و بازاریابی بین‌المللی طرح شده بود. این درس با ضریب ۴ در آزمون ارشد از اهمیت بالایی برای داوطلبان بازرگانی دارا می‌باشد .

چند شخصیت برجسته رشته مدیریت

لائوزی (قرن ششم قبل از میلاد)

لائوزی یا لائوتزو یکی از حکیمان افسانه ای چین باستان بود. او پدر و بنیانگذار حرکت فلسفی و مذهبی دائوایسم یا تااوایسم است. ماهیت این حرکت فلسفی در کتاب دائودجینگ که تحت عنوان «کتاب راه و پرهیزکاری» به انگلیسی برگردانده شده وجود دارد. مانند کنفسیوس، لائوزی نیز برای مدت ۲۵۰۰ سال تأثیر بسیار عمیقی بر تفکر چینی داشته است و افکار او بخصوص در زمینه مدیریت و رهبری اثر مهمی در عقاید شرقی ها گذاشته است. افکار لائوزی حتی به فلسفه غربی نیز راه پیدا کرده و نمونه آن حرکت روشنفکرانه قرن هیجدهم در فرانسه و تأثیر آن بر اقتصاد این کشور است که بعنوان سیاست عدم مداخله دولت در امور اقتصادی و یا سیاست اقتصاد آزاد مطرح شده است. اطلاعات بسیار اندکی از زندگی لائوزی موجود است و شاید او فقط یک تصویر افسانه ای بوده باشد. طبق روایات، او معاصر و یا معلم کنفسیوس بوده است. او کتاب دائوجینگ را نوشت اما همانگونه که در چین باستان متداول بوده، بدون شک به نسخه اصلی، مطالبی اضافه شده و بارها در آن تجدیدنظر شده است. متنی که اکنون موجود است احتمالاً مربوط به حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می باشد. کتاب دائوجینگ به هشتاد و یک بخش کوچک تقسیم می شود و هر بخش شامل مجموعه ای از مطالب در باره راه (Dao) و دستیابی به پرهیزکاری (De) است. مطالب ذیل در کتاب مذکور آورده شده است: نیاز به پرهیز از تضاد و کشمکش و انجام کارها با صلح و هماهنگی، نیاز برای زدودن و پاک کردن این جهان و تمام چیزهایی که در آن است و اعتقاد به اینکه موقعیت حقیقی از عما بدست نیامده بلکه از معکوس و مخالف آن حاصل می شود WU-WEI یا عملی نشدنی (NON-ACTION). این اصول اساسی تأثیر بسیار عمیقی بر اقکار و جامعه چینی گذاشته اند، بخصوص ۱۰۰۰ سال بعد از میلاد مسیح و هنگامی که محققان در تلاش برای ساختن آمیزه ای از عقاید کنفسیوس، دائوایست، لگالیت و بودا برای اداره کردن اجتماع بودند.

چینی ها هنوز هم دائوجینگ را می خوانند در این کتاب مطالب مهمی در باره فرهنگ تجارت و رهبری در آن به چشم می خورد. کتاب مذکور، آنهایی را که در مسند قدرت و اختیار هستند نصیحت کرده و می گوید باید بیشتر بدانند و کمتر انجام دهند. بعنوان مثال در بخش ۸ دائوجینگ آمده است در اداره کردن بدانید که چگونه دستورات را بکار برید. در انجام معامله تجاری بدانید که چطور کاراتر باشد. در انجام یک حرکت بدانید چگونه لحظه درست و مناسب را انتخاب کنید. در بخش ۱۷ دائوجینگ آمده است: موثرترین فرم رهبری این است که بجای کنترل کردن، به مردم انگیزه دهید.

-بالاترین نوع قانون آن است که مردم آشکارا از وجودش آگاه باشند.

-سپس آن که مردم دوستش داشته و تحسینش کنند.

-سپس آن که از آن نفرت داشته و با آن بخواهند مبارزه کنند.

-هنگامی که بی ایمان می شوید بقیه با شما غریبه و ناآشنا می شوند.

-دانا افتاده است و کم سخن می گوید.

-هنگامی که کارها انجام و تکمیل شدند مردم می گویند ما خودمان آنرا انجام دادیم.

چنانچه در بخش ۳۹ دائودجینگ آمده، بالاترین قانون آن است که به اصول پرهیزگاری و راه رسیدن به آن ارتباط دارد و پایین ترین قانون آن است که به تشریفات و آیین و مراسم مذهبی بستگی دارد.

جنبه مهم دیگر کتاب دائودجینگ این است که بر اهمیت چیزهای غیرعینی و لمس ناپذیر تأکید دارد و در بخش ۱۱، مطالب مربوط به آن آمده است:

-۳۰پره چرخ حول یک محور می چرخند، که آن حفره ای است که در مرکز و وسط چرخ قرار دارد.

-ما لوله را از توده های خاک رس می سازیم، و فضای خالی داخل آن است که آن را قابل استفاده می سازد.

-ما برای اتاق در و پنجره می سازیم، ولی این فضای داخل اطاق است که آن را قابل استفاده می سازد.

-ما برای اتاق در و پنجره می سازیم، ولی این فضای خالی داخل اتاق است که آن را قابل استفاده می کند.

پس اگر چه چیزهای قابل لمس و دیده شدنی مزایای خود را دارند ولی لمس نشدنی ها هستند که کاربری آنها را ایجاد می کنند. تمرکز بر لمس نشدنی ها ما را به سمت مقوله Wv-Wei یا عمل نشدنی هداین می کند، جاییکه قانونگذاری گارها را انجام نمی دهد بلکه باعث می شود که آنها انجام شوند. در یک جامعه و یا سازمان که به راه و روش تکیه دارد، کارها با هماهنگی و طبق روال انجام می شود و نیازی به مداخله قانونگذار نیست، و سازمان در امتداد راه و بر اساس اصول پرهیزگاری هدایت می شود.

همانطور که اشاره شد دائود جینگ تأثیر مهمی در فرهنگ چینی داشته و دارد. اصول دائوایست و افکار او از سالها قبل به اروپا نیز راه یافته و اگرچه بسیار گسترده نشده اما تأثیر مهمی بر تفکر قذن ۱۸ و روشنفکران اروپایی آن زمان مانند مونتسکیو گذاشته است.

در مدرسه اقتصاد مدرن که به پیسیوکراتها معروف شده بود، پیشگامان اقتصاد مدرن مانند اوسنی، کانتیلون، آرجبنتان، تورگوت تحت تاثیر این عقاید قرار گرفتند. برداشت آنها از WU-WEI این بود که زمانیکه کارها بصورت طبیعی و بر اساس خواست و اراده خودشان انجام شوند و تحت فشار نباشد، به بهترین شکل اتفاق می افتند. پس در مقوله اقتصاد باید شرایط به گونه ای فراهم شود که بصورت طبیعی وضع اقتصادی بهبود یابد نه اینکه برای اراده فعالیتهای اقتصادی تلاش کنیم. آنها این مقوله را اقتصاد آزاد نام نهادند. اگرچه آدام اسمیت در کتاب «سرمایه ملتها» (۱۷۷۶) این عبارت را بکار نبرد، اما او شدیداً تحت تاثیر پیسیوکراتها قرار گرفت و در مقوله WU-WEI یک گام پیشتر رفت: او معتقد بود که اگر دولت در کار بازار دخالت نکند، بازار به طور طبیعی به سمت بهتر شدن پیش می رود و سرمایه در جایی که لازم است توزیع می شود، و این همان مفهوم عبارت معروف «دست نامرئی» است.

مسئله مهم دیگر این است که به نظر می رسد دائوایسشم تنها تفکر چینی است که بر تجارت تأکید دارد. اما مشهورتر و بحث برانگیزتر از آن کنفسیوس ایسم است. کنفسیوس که با لائوزی معاصر بود دید متفاوتی نسبت به اجتماع داشت.

چنانچه چن هوان چنگ در کتاب «اصول اقتصاد کنفسیوی و مدرسه او» (۱۹۱۱) آورده است، هدف نهایی سیستم کنفسیون مانند دائوالیسم، رستگاری است. اما تنها از طریق اداره فعالیتها می توان به آن رسید. قعالیتهای اقتصادی اگر بخواهند به فضیلت برسند باید مدیریت و کنترل شوند. انجام این کار به دست جاکمان و پادشاهان است که کنفسیوس به آنان اندرز می دهد که خودشان در بیرون سیستم اقتصاد بمانند و به عنوان وکیل و نماینده مردم از خارج سیستم فعالیت نمایند و همیشه به کسانی که در مسند قدرت هستند تاکید می کند که از ثروت اندوزی شخصی بپرهیزند.

تئوری اقتصاد غربی تاکید دارد که برای برآوردن تقاضا، عرضه را باید افزایش داد ولی کنفسیوس معتقد است که باید تقاضا را کنترل و محدود کرد به گونه ای که با عرضه برابری کند. او نه تنها به کنترلهای اقتصادی مانند قوانین تعدیل هزینه و محدود کردن تقاضاهای لوکس عقیده دارد بلکه می گوید خواستهای انسان باید از طریق آموزشهای اجتماعی و اخلاق کنترل شود. زمانیکه کمفسیوس در پادشاهی چین شمالی (قبل از امپراطوری چین) وزیر بود از او سوال شد که برای بهبود وضع زندگی مردم چه باید کرد؟ او پاسخ داد: به آنها آموزش و ثروت داد. او می گفت: فهم و درک، روش استفاده صحیح از ثروت را به انسانها می آموزد. ثروت باعث می شود که از مزایای آموزش بهره مند شوند و هر دو با هم باعث بهبود وضعیت انسان می شوند. درحالیکه تفکر دائوایست به سمت بازار آزاد است. کنفسیوی به مدیریت اقتصاد اعتقاد دارد. لگالیست به هان فایز، وزیر و ایدئولوژیست اوین شی هوانگدی اولین امپراطور چین متحد منسوب می شود: او این نظر کنفسیوس را که انسانها به سمت خوبی گرایش دارند و در صورتی که در سیستمهای اجتماعی برای هدایت به سمت درستی، از فشار استفاده شود میتوان انتظار داشت که بر طبق اصول اخلاقی رفتار کنند رد می کرد. به نظر او تنها راه برای پیروزی و همنوایی مردم بر اساس دستورات قانون است. پایه های سیستم او بر اساس به اصل مهم بنا شده بود. اولین اصل Fa بود یعنی استانداردهای تجویز شده که بر اساس قانون تهیه شده است. مردم باید Fa را چنان بپذیرند که رفتار و اعمال آنها تابع نفع عمومی بوده و در غری اینصورت تنبیه شوند. دومین اصل Shi است به معنی اختیار و قدرت. برای اجرای Fa نیاز به Shi است اما Shi هم باید بر اساس امر و دیکته Fa اداره شود در غیر اینصورت از قدرت بد استفاده خواهد شد. سومین اصل Shu است که تکنین کنترل بروکراسی و مقایسه حرف با عمل است.

عناصر هر سه اصل این سیستم فکری در سیستم دولتی چین امروزی، در نحوه کنترل اقتصاد، روش های مدیریتی، سیستمهای سازمانها و سلسله مراتب و روابط کار مشهود است. بنابراین برای درک فرهنگ تجارت چینی مطالعه و بررسی این سه عنصر لازم است. اما بیش از همه دائوایسم تاثیر جهانی داشته است. دائوایسم عقیده بازار آزاد را منتشر کرد و در قرن ۱۸ در غرب تاثیر عمیقی نه تنها بر اقتصاد بلکه بر کمپانیها و روشهای تجاری گذاشت. دائوایسم در سراسر جهان منتشر شد و اکنون به سرزمین خودش یعنی چین باز می گردد.

ترجمه های بسیاری از دائودجینگ منتشر شده است. مطالبی که در این بخش آمده از ترجمه Wa که جدید و در دسترس است آورده شده است.

جیمز برنهام (۱۹۸۷-۱۹۰۵)

جیمز برنهام فلسفه دان محافظه کاری بود که اغلب در مورد خطرات تسلط یک دولت تک حزبی هشدار می داد. در مشهورترین اثر وی یعنی انقلاب مدیریتی که در سال ۱۹۴۱ منتشر نمود، به بیان این موضوع پرداخت که در جریان رشد و تخصص گرایی مدیریت و جدایی مالکیت از مدیریت، وضعیتی ایجاد می شود که جامعه را با خطر تحت سلطه قرار گرفتن مواجه می کند. ترس از دیکتاتوری مدیران دارای توجیه کافی نمی باشد ولی مطالعات برنهام پیشنهادات مهمی برای نقش مدیریت در جامعه و نیز موازنه قدرت و مسئولیت پذیری در مدیریت سازمان های بسیار بزرگ ارائه نموده است. بحران شرکت انرون در اواخر سال ۲۰۰۱، بسیاری از نوشته های برنهام را اثبات نمود.

برنهام در ۲۲ نوامبر ۱۹۰۵ در شیکاگو متولد شد. پدرش معاون شرکت راه آهن براینگتون بود و برنهام در خانواده ای مرفه رشد و نمو نمود. وی از دانشگاه پرینستون لیسانش فلسفه گرفت و سپس در کالج بالیول دانشگاه آکسفورد به تحصیل پرداخت. در سال ۱۹۳۰ در دپارتمان فلسفه دانشگاه نیویورک به تدریس مشغول گردید که به مدت ۲۳ سال ادامه یافت. برنهام شبیه بسیاری دیگر از مردان و زنان سطح متوسط دهه ۱۹۳۰، مجذوب سیاستهای محافظه کارانه گردیده بود. در سال ۱۹۳۵ به حزب بین المللی چهارم پیوست که توسط لئون تروتسکی ایجاد شده بود و طولی نکشید که به یک چهره برجسته تبدیل شد و برای مجلاتی نظیر «پارتیزان ریویو» و «نیو اینترنشنال» به تهیه مقاله پرداخت. او با تروتسکی ترتباط داشت و بنا بر عللی به مکزیک تبعید شد و ÷شتیبان اتحاد سوسیالیستی بود.

در سال ۱۹۳۹ هنگامیکه اتحاد سوسیالیستی در آغاز جنگ دوم جهانی با نازی ها متحد گردید، چشمان حقیقت بین برنهام و بسیاری دیگر از همفکران او گشوده شد. آنها این سوال را از خود ÷رسیدند که آیا واقعا اتحاد سوسیالیستی، سوسیالیست می باشد؟ این به معنای اعلان جنگ به تروتسکی بود که هنوز ÷شتیبان ایده های سوسیالیست بود.

در مارس ۱۹۴۰ برنهام از حزی بین المللی چهارم کناره گیری نمود ولی به مبارزه خود با تروتسکی ادامه داد تا اینکه تروتسکی توسط عوامل استالین چند ماه بعد ترور شد.

برنهام مخالف کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی ب

ود درحالیکه به شدت تحت تأثیر ایده های کارکسیست بویژه مفهوم دیالکتیک بعنوان یک نیروی تاریخی قرار گرفته بود.

او ÷س از مخالفت با کمونیسم، با سایر ناحزاب استبدادی شامل استالینیسم، فاشیسم، و حتی اشکال مهتدل مداخله دولت نظبر طرح روزولت در آمریکا که برنامه ای جهت ایجاد رفاه و بهبود اقتصادی در دوران بحران بزرگ دهه ۱۹۳۰ بود نیز به مخالفت ÷رداخت. در این اوضاع، برنهام بطور اجتناب نا÷ذیری به لیبرالیسم گرایش ÷یدا کرد. وی دانشگاه را رها نمود و بعنوان مدیر مسئول نجله آکریکایی محافظه کار «نشنان ریویو» مشغول کار گردید و ارتباط تنگاتنگی با موسس و صاحب امتیاز آن ویلیام بوکلی برقرار کرد. در زمان جنگ سرد، مخالف سرسخت هر نوع سازش با کمونیسم بود. او در یکی از جالب توجه ترین نوشته هایش بنام «ناکامی غرب» که در سال ۱۹۶۴ منتشر نمود، قدرت های متحد ارو÷ایی را به خاطر شکستن اتحادشان و گشودن مبادی جدیدی برای نفوذ سوسیالیسم مورد انتقاد قرار داد.

با انتخاب رونالد ریگان به عنوان رییس جمهور آمریکا در سال ۱۹۸۰، تقابل برنهام با سوسیالیسم، جو سیاسی آمریکا را تحت تاثیر قرار داد؛ عقاید برنهام در سطح گسترده ای مورد احترام قرار گرفت و در سال ۱۹۸۳، مدال آزادی از سوی رئیس جمهور به وی اعطا شد.

برنهام در جولای سال ۱۹۸۷ بر اثر عارضه قلبی در منزل خود در کانکتیکات درگذشت.

در کتاب های انقلاب مدیریتی و ماکیاولی ها، برنهام به منظور بیان دیدگاهش ÷یرامون تعارض اجتماعی، از کارکسیست دیالکتیک استفاده نموده است. به نظر او در هر اجتماعی، دو گروه قوی وجود دارد که اولی آنهایی هستند که دارای قدرت بوده و دومی آنهایی هستند که سعی دارند قدرت را از دست اولیها خارج و خود صاحب قدرت شوند؛ ولی هر دوی این گروهها در حقیقت جزء اقلیت میباشند.

«ماکیاولی ها» تلاشی است جهت مطرح کردن این دیدگاه برنهام در باره اجتماع به طوریکه بتواند بر نویسندگان و متفکران قبلی بویژه ماکیاولی اثر بگذراند. برنهام، ماکیاولی را به خاطر افشاء حقیقت چگونگی کسب قدرت و استفاده از آن مورد تمجید قرار داده است. چهره هایی نظیر ویلفرد و ÷رتو، روبرت مایکل، و جورج سورل نیز اقدام مشابهی نظیر ماکیاولی انجام داده اند.

در سال ۱۹۴۰ برنهام به بیان این مطلب ÷رداخت که میان سرمایه داران و کنترل کنندگان سرمایه یعنی مدیران، رویارویی وجود دارد و به بررسی ایده جداسازی مالکیت و کنترل ÷رداخت که این ایده، تخصصی شدن مدیریت را در ÷ی آورده بود. ایده مذکور به زمانهای گذشته و حداقل به سال ۱۹۱۷ و نوشته های سیاستمدار و بازرگان آلمانی، والتر راتنو باز می گردد که بعدها در آمریکا توسط ویلیان زبینا، استاد دانشگاه هاروارد مورد بحث قرار گرفت.

زبینا در سال ۱۹۷۷ در کتاب Main Street and wall street، سیستم مالی آمریکا را مورد انتقاد قرار داده بود. یکی از دانشجویان دوره دکتری وی آدولف برل بود که به همراهی گاردینر مینز، ایده جداسازی مالکیت و کنترل سرمایه را در کتاب «شرکت کدرن و مالکیت» در سال ۱۹۳۲ مطرح نمود. طبق عقیده برل و مینز، افزایش اندازه و ÷یچیدگی شرکتها، منجر به مالکیت غیرشخصی و عمومی آن میشود: امروزه شرکتها بجای اینکه دارای مالکین متخصصی باشند که بطور مستقیم درگیر کار و فعالیت شرکت بوده و مدیریت آنها را بر عهده داشته باشند، هزاران سهامدار دارند که از مشغله های شرکت به دور بوده و کنترل عملیاتی اینگونه شرکتها در دستان مدیران متخصصی است که مالک شرکت نمیباشند.

بحث ÷یرامون اینکه آیا جداسازی مالکیت و مدیریت شرکمت بهترین راه حل میباشد یا خیر، همچنان نیز ادامه دارد. بعضی بعضی نظیر آلفرد چاند در کتاب دست مرئی که در سال ۱۹۹۷ منتشر نمود، موفقیت شرکتهای آمریکایی در قرن بیستم را به علت افزایش تخصصی شدن مدیریت و جدایی مالکیت و مدیریت میداند و معتقد است مدیران متخصص قادر هستند با آموزشهای بهتر و نظم بیشتر نسبت به مدیران آماتوری که خود مالک شرکت نیز میباشند، در جهت دستیابی به اهداف موسسه تلاش نمایند. دیدگاههایی نظیر دیدگاه چاندلر، تا کنون در دنیای تجارت نقش غالب را داشته اند. بعنوان مثال در اوایل سال ۲۰۰۲، روزنامه قایننشال تایمز، مطلبی نوشت مبنی بر اینکه کنار گذاشتن «جک ناصر» از ÷ست مدیرعاملی شرکت فورد و س÷ردن کنترل شرکت به دست «بیل فورد» که از موسسان شرکت و سهامداران عمده می باشد، کاری مادرست بوده است.

برخی دیگر بویژه ویلیان زبینا مخالف جدایی مالکیت و مدیریت بوده و اینگونه بیان میدارد: مالکین، اختیارات خود را بدون اینکه نظارتی بر چگونگی مدیریت دارایی هایشان داشته باشند، به مدیران واگذار می نمایند.

برنهام معتقد بود جداسازی کالکیت از کنترل شرکتها، فقط به عنوان نخستین گام در فرآیند انتقال قدرت از سرمایه داران به طبقه مدیریتی می باشد. به عقیده او، نتیجه منطقی این فرایند همانگونه که توسط برل و مینز بیان شده، این است که مدیران ÷س از به دست گیری کنترل، به فکر مالکیت خواهند افتاد همچنان که می گوید.

«مالکیت به معنای کنترل میباشد و اگر کنترلی وجود نداشته باشد، بنابراین مالکیتی نیز وجود نخواهد داشت؛ اگر مالکیت و کنترل واقعا از یکدیگر جدا شده باشند، مالکیت قدرت خود را به کنترل داده است، و مالکیت جدا شده یک فرضیه بی معنا می باشد.» برنهام برای بیان این موضوع، به این مثال می پردازد که در قرون هفدهم و هجدهم میلادی، پادشاهان مرووینژیان فر انسه کنترل را به مقامات اداری خود یعنی شهرداران قصر سپرده بودند و در انتهای پادشاهان چیزی جز عناصر نمایشی نبوده و شهرداران به راحتی آنها را جایگزین و خودشان به مسند سلطنت نشستند. برنهام در این زمینه تصور دیگری نیز دارد: به نظر او مدیران، کنترل را به منظور بهبود در عملیات شرکت بر عهده نمیگیرند، بلکه بیشتر به فکر موقعیت شغلی خود می باشند. اگر آنها فاقد کنترلی باشند، به راحتی مانند سایر کارکنان قابل استخدام و اخراج شدن توسط مالکین سرمایه خواهند بود. آنها کنترل را به منظور استحکام موقعیت قدرت خود نیاز دارند. سپس حرکت بسوی کسب مالکیت بعنوان گامی دیگر در جهت تثبیت قدرت میباشد. این تصور از کنترل توسط گروههای مدیریتی، همان چیزی است که برنهام آنرا انقلاب مدیریتی مینامد. در دهه ۱۹۴۰ وی چنین انقلابی را در قالب برخوردهای سراسری و گسترده در جهت کسب قدرت مشاهده نمود. دنیا در حال حرکت از حالت اجتماع سرمایه داری طبقه دوم به سمت اجتماع مدیریتی بود. برنهام اولین جلوه های این حرکت را در شکل فاشیسم و کمونیسم دید که در هر دو شکل او معتقد بود گروههای تکنوکرات، چیزی را که به عنوان یک جنبش مردمی آغاز شده بود سرکوب نموده و بعنوان گام اول، کنترل قدرت دولتی را به دست گرفتند. بعنوان گام بعد متمرکزسازی، سلب مالکیت شخصی، و ملی نمودن دارایی ها بود که منجر به قرار گرفتن مالکیت و کنترل در دستان آنها گردید. به همین دلایل بود که برنهام از کمونیسم جلوگیری نمود زیرا معتقد بود هنوز امکان پیاده سازی یک دموکراسی که توسط کارگران کنترل شود وجود دارد. به نظر برنهام، کارگران گروگانهایی بی گناه در نبرد سراسری میان سرمایه داری و مدیریت بودند. البته به این دیدگاه ایراداتی وارد است: نخست اینکه آیا تکنوگراتهای جماهیر شوروی و یا نازی های آلمان را می توان بصورت عادلانه با مدیران متخصص اقتصاد آزاد غرب مقایسه نمود؟ تکنوکراتها تخصص و نظم را به کار می گیرندولی نه به اندازه مدیران متخصص، ولی ایدئولوژیهای آنها زیاد با یکدیگر متفاوت نیست. دوم اینکه گرچه برنهام معتقد بود مدیران سرانجام هویتی شبیه سرمایه داران و کارگران ایجاد خواهد نمود ولی در حقیقت احتمال رویداد چنین اتفاقی بسیار ضعیف می باشد. مدیران در ایجاد هویت خاص خود بسیار آهسته و ضعیف همل نموده اند ، بعلاوه در فرهنگهای مختلف، شکل این موضوع بسیار متفاوت بوده است. پس از جنگ جهانی دوم، مدیران ژاپنی هویتی بسیار متعهد و وفادار در شرکت های خود یافته بودند و بیشتر تمایل داشتند خود را خدمتگذار شرکت معرفی نمایند تا مدیر شرکت. در انگلستان، مقاومت شدیدی در برابر تخصص گرایی مدیریت وجود داشت تا جایی که چارلز رنولد، مدیر انستیتو انگلستان در دهه ۱۹۴۰، به علت اقدام این انستیتو در جهت معرفی مدیریت بعنوان یک تخصص، از سمت خود کناره گیری نمود. در آمریکا، مدیران همچنان تمایل دارند خود را بعنوان موسس شرکت معرفی نمایند و بعلاوه خود را وفادار و متعهد به شرکت و مردم نشان می دهند.

بهرحال برنهام معتقد است مدیریت به یک طبقه دیکتاتوری باز نخواهد گشت ولی با گذشت زمان، خط میان مالکیت و کنترل محو می شود. در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، طرحهای مالکیت سهام مدیران (ESOPS) و روشهای مشابه این امکان را به مدیران داد که تعداد سهام بیشتری از شرکت تحت مدیریت خود بعنوان پاداش مدیریتی کسب نمایند، لذا اگر برخی از مدیران ارشد شرکتها، مولتی میلیونر باشند جای تعجبی نخواهد بود. آنها در حال تبدیل به مالکین شرکت بوده و یا اگر هم جزء مالکین جزء باشند، دسترسی آنها به قدرت د ر هیدت مدیره بیانگر آن است که سیاستهای شرکت، انعکاسی از تمایلات آنها نظیر مالکین شرکت می باشد.

در این رابطه، از شرکت انرون می توان یک درس بسیار مهم گرفت. انرون که یکی از بزرگترین شرکتهای جهان می باشد، در سال ۲۰۰۱ به علت اختلاس و شفاف نبودن حسابهای مالی دچار بحران گردید. در زمان نوشتن این کتاب، هنوز علت واقعی این بحران بطور کامل مشخص نشده بود ولی آنچه مسلم است اینکه مدیر عامل و چند نفر از مدیران ارشد انرون، مقادیر زیادی از سهام شرکت را در اختیار داشتند، و برخی از اقدامات شرکت در ماههای قبل از بحران، در جهت حفظ منافع آنها و یا حداقل به منظور فروش سهام مذکور قبل از شروع بحران بوده است. این ماجرا، حکایت از مدیریت غیرمتعهد داشته و فرضیه آلفرد چاندلر را مبنی بر اینکه جداسازی مدیریت و کنترل باعث مدیریت بهتر می شود، زیر سوال برده است. چنین رخدادهایی نظیر شرکت انرون، خوشبختانه به ندرت اتفاق می افتد ولی اگر مدیران با استفاده از اختیارات خود تبدیل به سرمایه داران شوند، خطر بازگشت دوباره آنها به حالت مالکیت وجود خواهد داشت.

برنهام مشابه ویلیام زبینا ولی از نقطه نظری متفاوت به مالکین و سهام داران هشدار می دهد که مغرور نشوند و بر فعالیت مدیران دارایی های خود نظارت داشته باشند و از آنها قدردانی نمایند، و نیز در باره مدیران هشدار می دهدذ که آنها تمایل دارند درسود مالکین و سهامداران شریک باشند و از آنجا که مدیران به مکانیزمهای قدرت دسترسی دارند، لذا می توانند به سهم خود برسند.

اکنون این سوال پیش می آید که چه چیزی می تواند مانع یک رویارویی و تقابل قدرت میان مالکین و مدیران شود؟

قوانین دولتی بخشی از پاسخ به این سوال می باشند ولی انسانها محدودیتهایی دارند که از احساس ذاتی آنها سرچشمه می گیرد، همچنین احترام به قانون و احساس تعهد چیزهایی هستند که بایدها و نبایدها را شکل می دهند و چارچوبی هستند که فعالیتها را کنترل و راهنمایی می کنند. هنگامیکه یک شرکت نظیر انرون پا را فراتر از چارچوب مذکور می گذرد، نتیجه اش غارت و چپاول خواهد بود.

آبراهام مازلو

آبراهام مازلو روانشناسی بود که مکتب روانشناسی انسانی را بنا نهاد. موضوع مطالعه اصلی او انگیزش انسان بود. امروزه همگان او را بخاطر «سلسله مراتب نیازها» می شناسند که به توضیح انگیزش و رفتار انسانها در نتیجه مجموعه نیازهای متفاوت می پردازد. البته عقاید مازلو به راحتی توسط روانشناسان بعد از او پذیرفته نشد، بلکه توسط تئوریسین های بزرگی مانند رنسیس لیکرت، فردریک هرزبرگ و داگلاس مک گریگور که سلسله مراتب نیازها را برای توضیح جنبه های مختلف رفتار سازمانی استفاده می کردند، بهبود یافته و تعدیل شد. سلسله مراتب نیازها در مقوله بازاریابی و به منظور توضیح رفتار مصرف کننده نیز مهم بوده و هنوز هم در هر دو زمینه اهمیت زیادی دارد.

مازلو که پسر یک مهاجر روسی بود در اول آوریل ۱۹۰۸ در نیویورک بدنیا آمد. روانشناسی را در دانشگاه ویسکانسین خواند و در سال ۱۹۳۰ فوق لیسانس و در سال ۱۹۳۴ PHD را اخذ نمود. او از سال ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۱ در کالج بروکلین تدریس کرد و سپس به دانشگاه برندیس رفت و در آنجال بعنوان رئیس دانشکده روانشناسی مشغول بکار گردید. در سال ۱۹۶۱ بازنشسته شد و به کالیفرنیا نقل مکان کرد و در آنجا با چندین مرکز تحقیقاتی همکاری نمود.

او در ۸ ژوئن ۱۹۷۰ در منلو پارک کالیفرنیا درگذشت.

افکار مازلو تأثیر زیادی بر روانشناسی فروید و ویلهلم ریچ، تئوریهای کورت گولشتاین و فلسفه ویلیام جیمز و جان دوی گذاشت. کارهای او در مورد انگیزش انسانی از سال ۱۹۴۰ آغاز شد و این بار در کتاب انگیزش و شخصیت (۱۹۵۴) عرضه شد.

مازلو در جستجوی توضیحی برای انگیزش انسانی در درون انسان بود و معتقد بود هر انسانی دارای آن می باشد. هسته درونی انسان موروثی نبوده و به صورت ژنتیک در انسان وجود نداردو مازلو قویا فلسفه جبرگرایی را رد کرده و می گوید که درون انسان مجموعه ای از احساسات، تمایلات، آرزوها، نیازها و خواسته هاست. هر کسی این ها را دارد اما ترکیبش بین انسانهای مختلف متفاوت است و در هر شخص و در هر زمان به اشکال مختلفی نمود پیدا می کند. مازلو می گوید: نیازهای ما ثابت نیستند و به محض ارضاء کردن یکی از آنها، بقیه طبق سلسله مراتب آشکار شده و ما باید به نوبت آنها را ارضاء نماییم.

هنگامی که کتاب مازلو چاپ شد نظریاتش با مخالفت روبرو شده و در جلسه روانشناسی آمریکا طرد شد. اما این مسئله زیاد طول نکشید و دیری نپایید که او بعنوان پیشگام در روانشناسی شناخته شد و اثرش توجه همگان را به خود جلب نمود. سلسله مراتب نیاز بیان می کند که بشر برای انجام کارها از طریق نیازهای برانگیخته می شود. (شامل خرید کالا و یا خدمات، کار کردن، و …) این نیازها به طبقات مختلفی تقسیم می شوند و همه طبقاتت در یک زمان مشخص، اهمیت یکسان ندارند. مکازلو می گوید بعضی از نیازها همیشه برجسته تر از دیگران مطرح می شوند و پس از اینکه برطرف شدند نیازهای بعدی تقاضا شدن و رفتار ما برای رفع آنها تغییر خواهد کرد. بعنوان مثال هنگامی که گرسته هستیم این نیاز بیش از نیازهای دیگر خود را نمایان کرده و رفتار غالب در ما رفتار رفع نیاز گرسنگی است. پس از سیر شدن، نیاز به خوردن غذا رفع شده و سپس نیازهای دیگر نمایان می شوند. این توالی از یک مجموعه نیاز به دیگری، سلسله مراتب نیاز را بوجود می آورد. جای ما در این سلسله مراتب در هر زمانی تعیین کننده انگیزه و نحوه عمل ماست. مازلو نیازها را به پنج طبقه گروه بندی می کند:

۱-نیازهاذی فیزیولوژیک

۲-نیاز به امنیت

۳-نیاز به تعلق و دوست داشتن

۴-نیاز به احترام

۵-نیاز به خودشکوفایی

نیازهایی که در پایین سلسله مراتب هستند قدرت بسیار داشته و زودتر از دیگران مطرح می شوند. آنها در زندگی روزمره وجود دارند و معمولاً به راحتی نیز برآورده می شوند. نیازهایی که در سطوح بالا هستند پیچیده بوده و اراضی آنها نیز کار مشکلی است و شاید در عمل خیلی از مردم به سطوح بالای سلسله مراتب نیاز نرسند.

نیازهای فیزیولوژیکی نیازهای اولیه ما هستند که امکان زندگی کردن را رفاهم می کنند مانند نیاز به هوا، آب و غذا. ممکن است کمبودهای زیادی در زندگی داشته باشیم اما اگر گرسنه باشیم اول به دنبال خوردن غذا خواهیم بود. مازلو اشاره می کند ما در جستجوی غذا خواهیم رفت زیرا در آن لحظه بیش از هر چیز دیگری در زندگی اهمیت دارد. از نظر اقتصادی یک انسان گرسنه قبل از خرید ماشین، غذا می خرد و کاری را با دستمزد کمتری برای رفع نیاز گرسنگی می پذیرد.

اما پس از اینکه نیاز به غذا و ضروریات دیگر اولیه زندگی برطرف شوند، نگاه ما به قضیه تغییر می کند. مازلو می گوید به محض اینکه نیازهای فیزیولوژیک برطرف شدند، فورا نیازهای بالاتر نمایان شده و او معتقد است مجموعه بعدی نیازها، نیازهای مربوط به امنیت می باشند. این نیازها هم مربوط به امنیت خودمان می شوند و هم امنیت اطرافیانمان و خود را بشکل میل به امنیت، استحکام و پایداری، قانون، نظم و آزادی نشان می دهند. در جوامع متمدن که تهدیدهای محیطی بندرت اتفاق می افتد، نیاز به امنیت به اشکال دیگری بروز می کند مثلا میل به امنیت شغلی و نیاز به بهداشت اجتماعی و حفظ شدن در مقابل بیماری و مقاومت در برابر کهنسالی از طریق بیمه های اجتماعی و غیره…

مجموعه نیازهای امنیت معمولاً در مواقعی که نمی دانیم و یا مطمئن نیستیم چگونه باید عکس العمل نشان دهیم بروز می کند. پس از رفع نیازهای فیزیولوژیکی و امنیتی، مجموعه سوم یعنی نیازهای مربوط به تعلق داشتن و دوست داشتن مطرح می شود. مازلو در نوشته های بعدی اش از این دسته نیازها به نام نیازهای اجتماعی نیز نام برده است. چهارمین مجموعه، نیاز به احترام است که مجموعه پیچیده یا از نیازها را شامل می شود و مازلو آن را به دو قسمت تقسیم کرده است:

اولین قسمت میل به داشتن قدرت، توانایی، شایستگی، ریاست، صلاحیت، اطمینان، استقلال و آزادی است. دومین قسمت تمایلاتی است مانند اعتبار، آبرو، موقعیت، شهرت، جلال، نفوذ، شناخت، توجه، اهمیت، مقام و شأن، تحسین و …

برآورده شدن این نیازها باعث می شود که انسان احساس اعتماد به نفس، ارزش، توانایی و شایستگی و مفید بودن داشته باشد. اما عدم ارضای این نیازها باعث می شود احساس حقارت، ضعف، و بیچارگی پدید آید. مازلو می گوید شکست در راه رسیدن به این نیازها می تواند باعث اختلالات عصبی و شکست شخصیتی شود.

بالاخره آخرین مرتبه، نیاز به رسیدن به واقعیت درون یا خودشکوفایی است. مازلو این قسمت را از تئوری های کورت کولدشتاین قرض گرفته است، اما عبارات شبیه به این روانشناسی در دائوایست و بوداایست وجود دارد. حتی اگر نیازهای فیزیکی و اجتماعی ما تأمین شده باشند، بخوبی تغذیه شده باشیم و در امنیت کامل باشیم، دوست داشته شویم و دوست داشته باشیم و مورد احترام باشیم و احساس ارزشمند بودن کنیم، هنوز نیاز دیگری وجود دارد و آن نیاز به انجام کاری است که احساس می کنیم وظیفه داریم انجامش دهیم. نیاز به رسیدن به واقعیت درون، در هر کسی وجود ندارد و در بعضی ها قویتر از دیگران است. کسانی که در آنها این نیاز قوی است نیروی هدایت دهنده ایی آنان را به سمت انجام کار می برد، گویی که انجام آن کار ارزش شخصیتی بالاتری به آنها می دهد. موسسان شرکت های بزرگ، سیاستمداران و رهبران مذهبی با این نیرو حرکت می کنند.

مازلو می گوید سلسله مراتب نیاز در ظاهر مقوله ساده ای بنظر می رسد اما نباید بدینگونه به آن نگریست. فاکتورهای دیگری وجود دارند که مسئله را پیچیده می کنند. سلسله مراتب نیاز، نیازهای اصلی را بیان می کند اما نیازهای دیگری نیز وجود دارند که خارج از این سلسله است. مازلو به چند نمونه از آنها اشاره می کند مثلا میل به شناختن و دانستن و نیاز به زیبایی، جذابیت و امثال آن. او همچنین می گوید سلسله مراتب نیاز ثابت نیست. بریا مثال بعضی از مردم نیاز به اعتبار و احترام از نیازهای اجتماعی مهمتر است و زودتر مطرح می شود. در بیشتر موارد این واریانسها در سلسله مراتب در اثر تفاوت شخصیتهاست. نیازها می توانند تحت تأثیر فرهنگ قرارز بگیرند. به عبارتی رابطه مهم و طبیعت متنوع نیازها بستگی به فرهنگی دارد که شخص در آن بدنیا آمده و زندگی می کند. بالاخره مازلو می گوید برای اینکه در سلسله مراتب، نیاز بعدی مطرح شود لازم نیست که نیاز جاری صد در صد برآورده گردد، درنتیجه یک مرد گرسنه مجبور نیست تا قبل از شروع به نیاز برای امنتی کاملاً گرسنگی اش را رفع کند و یا دلیلی ندارد که نیاز ما به تعلق قبل از احساس نیاز به احترام کاملاً برآورده شود، پس چندین نیاز می توانند با درجات مختلف ظاهر شوند و این مسئله هرچه که به سطوح بالاتر سلسله مراتب می روید مشخص تر می شود.

تشریح سلسله مراتب نیاز اگرچه ساده به نظر می رسد اما نشان می دهد که چگونه ابزار مهمی برای درک انگیزش انسان در مقوله تجارت و اقتصاد است. فردریک هرزبرگ هنگام بررسی انگیزش در محیط کار از نظرات مازلو استفاده کرد و فاکتورهای انگیزش را تعریف نمود. فاکتورهای درونی یا حقیقی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط نیازهای درونی اش برانگیخته می شود و فاکتورهای بهداشتی یا محیطی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط محرکهای خارجی برانگیخته می شود. بدین ترتیب هرزبرگ موفق شد خلاأ مهمی را در تئوری سازمان پر کند. تا قبل از آن تأکید بر محرکهای محیطی بود و نیازهای درونی انسان در نظر گرفته نمی شد. از آن مشهورتر تئوری X و Y داگلاس مک گریگور است که بر اساس نظرات مازلو ایجاد شد. تئوری X، سطح پایین سلسله مراتب و یا نیازهای فیزیولوژی و تئوری Y، نیازهای سطح بالا و یا نیازهای اجتماعی و روانشناسی را معرفی می کنند.

بسمه تعالی

دانشگاه جامع علمی – کاربردی

واحد ۱۱ تهران

موضوع:

بررسی چند شخصیت برجسته در مدیریت

(لائوزی – جیمز برنهام – آبراهام مازلو)

استاد راهنما:

جناب آقای فریدونی

محقق:

راضیه علی اکبریان – آرام صادقی

فهرست

لائوزی (قرن ششم قبل از میلاد)

لائوزی یا لائوتزو یکی از حکیمان افسانه ای چین باستان بود. او پدر و بنیانگذار حرکت فلسفی و مذهبی دائوایسم یا تااوایسم است. ماهیت این حرکت فلسفی در کتاب دائودجینگ که تحت عنوان «کتاب راه و پرهیزکاری» به انگلیسی برگردانده شده وجود دارد. مانند کنفسیوس، لائوزی نیز برای مدت ۲۵۰۰ سال تأثیر بسیار عمیقی بر تفکر چینی داشته است و افکار او بخصوص در زمینه مدیریت و رهبری اثر مهمی در عقاید شرقی ها گذاشته است. افکار لائوزی حتی به فلسفه غربی نیز راه پیدا کرده و نمونه آن حرکت روشنفکرانه قرن هیجدهم در فرانسه و تأثیر آن بر اقتصاد این کشور است که بعنوان سیاست عدم مداخله دولت در امور اقتصادی و یا سیاست اقتصاد آزاد مطرح شده است. اطلاعات بسیار اندکی از زندگی لائوزی موجود است و شاید او فقط یک تصویر افسانه ای بوده باشد. طبق روایات، او معاصر و یا معلم کنفسیوس بوده است. او کتاب دائوجینگ را نوشت اما همانگونه که در چین باستان متداول بوده، بدون شک به نسخه اصلی، مطالبی اضافه شده و بارها در آن تجدیدنظر شده است. متنی که اکنون موجود است احتمالاً مربوط به حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می باشد. کتاب دائوجینگ به هشتاد و یک بخش کوچک تقسیم می شود و هر بخش شامل مجموعه ای از مطالب در باره راه (Dao) و دستیابی به پرهیزکاری (De) است. مطالب ذیل در کتاب مذکور آورده شده است: نیاز به پرهیز از تضاد و کشمکش و انجام کارها با صلح و هماهنگی، نیاز برای زدودن و پاک کردن این جهان و تمام چیزهایی که در آن است و اعتقاد به اینکه موقعیت حقیقی از عما بدست نیامده بلکه از معکوس و مخالف آن حاصل می شود WU-WEI یا عملی نشدنی (NON-ACTION). این اصول اساسی تأثیر بسیار عمیقی بر اقکار و جامعه چینی گذاشته اند، بخصوص ۱۰۰۰ سال بعد از میلاد مسیح و هنگامی که محققان در تلاش برای ساختن آمیزه ای از عقاید کنفسیوس، دائوایست، لگالیت و بودا برای اداره کردن اجتماع بودند.

چینی ها هنوز هم دائوجینگ را می خوانند در این کتاب مطالب مهمی در باره فرهنگ تجارت و رهبری در آن به چشم می خورد. کتاب مذکور، آنهایی را که در مسند قدرت و اختیار هستند نصیحت کرده و می گوید باید بیشتر بدانند و کمتر انجام دهند. بعنوان مثال در بخش ۸ دائوجینگ آمده است در اداره کردن بدانید که چگونه دستورات را بکار برید. در انجام معامله تجاری بدانید که چطور کاراتر باشد. در انجام یک حرکت بدانید چگونه لحظه درست و مناسب را انتخاب کنید. در بخش ۱۷ دائوجینگ آمده است: موثرترین فرم رهبری این است که بجای کنترل کردن، به مردم انگیزه دهید.

-بالاترین نوع قانون آن است که مردم آشکارا از وجودش آگاه باشند.

-سپس آن که مردم دوستش داشته و تحسینش کنند.

-سپس آن که از آن نفرت داشته و با آن بخواهند مبارزه کنند.

-هنگامی که بی ایمان می شوید بقیه با شما غریبه و ناآشنا می شوند.

-دانا افتاده است و کم سخن می گوید.

-هنگامی که کارها انجام و تکمیل شدند مردم می گویند ما خودمان آنرا انجام دادیم.

چنانچه در بخش ۳۹ دائودجینگ آمده، بالاترین قانون آن است که به اصول پرهیزگاری و راه رسیدن به آن ارتباط دارد و پایین ترین قانون آن است که به تشریفات و آیین و مراسم مذهبی بستگی دارد.

جنبه مهم دیگر کتاب دائودجینگ این است که بر اهمیت چیزهای غیرعینی و لمس ناپذیر تأکید دارد و در بخش ۱۱، مطالب مربوط به آن آمده است:

-۳۰پره چرخ حول یک محور می چرخند، که آن حفره ای است که در مرکز و وسط چرخ قرار دارد.

-ما لوله را از توده های خاک رس می سازیم، و فضای خالی داخل آن است که آن را قابل استفاده می سازد.

-ما برای اتاق در و پنجره می سازیم، ولی این فضای داخل اطاق است که آن را قابل استفاده می سازد.

-ما برای اتاق در و پنجره می سازیم، ولی این فضای خالی داخل اتاق است که آن را قابل استفاده می کند.

پس اگر چه چیزهای قابل لمس و دیده شدنی مزایای خود را دارند ولی لمس نشدنی ها هستند که کاربری آنها را ایجاد می کنند. تمرکز بر لمس نشدنی ها ما را به سمت مقوله Wv-Wei یا عمل نشدنی هداین می کند، جاییکه قانونگذاری گارها را انجام نمی دهد بلکه باعث می شود که آنها انجام شوند. در یک جامعه و یا سازمان که به راه و روش تکیه دارد، کارها با هماهنگی و طبق روال انجام می شود و نیازی به مداخله قانونگذار نیست، و سازمان در امتداد راه و بر اساس اصول پرهیزگاری هدایت می شود.

همانطور که اشاره شد دائود جینگ تأثیر مهمی در فرهنگ چینی داشته و دارد. اصول دائوایست و افکار او از سالها قبل به اروپا نیز راه یافته و اگرچه بسیار گسترده نشده اما تأثیر مهمی بر تفکر قذن ۱۸ و روشنفکران اروپایی آن زمان مانند مونتسکیو گذاشته است.

در مدرسه اقتصاد مدرن که به پیسیوکراتها معروف شده بود، پیشگامان اقتصاد مدرن مانند اوسنی، کانتیلون، آرجبنتان، تورگوت تحت تاثیر این عقاید قرار گرفتند. برداشت آنها از WU-WEI این بود که زمانیکه کارها بصورت طبیعی و بر اساس خواست و اراده خودشان انجام شوند و تحت فشار نباشد، به بهترین شکل اتفاق می افتند. پس در مقوله اقتصاد باید شرایط به گونه ای فراهم شود که بصورت طبیعی وضع اقتصادی بهبود یابد نه اینکه برای اراده فعالیتهای اقتصادی تلاش کنیم. آنها این مقوله را اقتصاد آزاد نام نهادند. اگرچه آدام اسمیت در کتاب «سرمایه ملتها» (۱۷۷۶) این عبارت را بکار نبرد، اما او شدیداً تحت تاثیر پیسیوکراتها قرار گرفت و در مقوله WU-WEI یک گام پیشتر رفت: او معتقد بود که اگر دولت در کار بازار دخالت نکند، بازار به طور طبیعی به سمت بهتر شدن پیش می رود و سرمایه در جایی که لازم است توزیع می شود، و این همان مفهوم عبارت معروف «دست نامرئی» است.

مسئله مهم دیگر این است که به نظر می رسد دائوایسشم تنها تفکر چینی است که بر تجارت تأکید دارد. اما مشهورتر و بحث برانگیزتر از آن کنفسیوس ایسم است. کنفسیوس که با لائوزی معاصر بود دید متفاوتی نسبت به اجتماع داشت.

چنانچه چن هوان چنگ در کتاب «اصول اقتصاد کنفسیوی و مدرسه او» (۱۹۱۱) آورده است، هدف نهایی سیستم کنفسیون مانند دائوالیسم، رستگاری است. اما تنها از طریق اداره فعالیتها می توان به آن رسید. قعالیتهای اقتصادی اگر بخواهند به فضیلت برسند باید مدیریت و کنترل شوند. انجام این کار به دست جاکمان و پادشاهان است که کنفسیوس به آنان اندرز می دهد که خودشان در بیرون سیستم اقتصاد بمانند و به عنوان وکیل و نماینده مردم از خارج سیستم فعالیت نمایند و همیشه به کسانی که در مسند قدرت هستند تاکید می کند که از ثروت اندوزی شخصی بپرهیزند.

تئوری اقتصاد غربی تاکید دارد که برای برآوردن تقاضا، عرضه را باید افزایش داد ولی کنفسیوس معتقد است که باید تقاضا را کنترل و محدود کرد به گونه ای که با عرضه برابری کند. او نه تنها به کنترلهای اقتصادی مانند قوانین تعدیل هزینه و محدود کردن تقاضاهای لوکس عقیده دارد بلکه می گوید خواستهای انسان باید از طریق آموزشهای اجتماعی و اخلاق کنترل شود. زمانیکه کمفسیوس در پادشاهی چین شمالی (قبل از امپراطوری چین) وزیر بود از او سوال شد که برای بهبود وضع زندگی مردم چه باید کرد؟ او پاسخ داد: به آنها آموزش و ثروت داد. او می گفت: فهم و درک، روش استفاده صحیح از ثروت را به انسانها می آموزد. ثروت باعث می شود که از مزایای آموزش بهره مند شوند و هر دو با هم باعث بهبود وضعیت انسان می شوند. درحالیکه تفکر دائوایست به سمت بازار آزاد است. کنفسیوی به مدیریت اقتصاد اعتقاد دارد. لگالیست به هان فایز، وزیر و ایدئولوژیست اوین شی هوانگدی اولین امپراطور چین متحد منسوب می شود: او این نظر کنفسیوس را که انسانها به سمت خوبی گرایش دارند و در صورتی که در سیستمهای اجتماعی برای هدایت به سمت درستی، از فشار استفاده شود میتوان انتظار داشت که بر طبق اصول اخلاقی رفتار کنند رد می کرد. به نظر او تنها راه برای پیروزی و همنوایی مردم بر اساس دستورات قانون است. پایه های سیستم او بر اساس به اصل مهم بنا شده بود. اولین اصل Fa بود یعنی استانداردهای تجویز شده که بر اساس قانون تهیه شده است. مردم باید Fa را چنان بپذیرند که رفتار و اعمال آنها تابع نفع عمومی بوده و در غری اینصورت تنبیه شوند. دومین اصل Shi است به معنی اختیار و قدرت. برای اجرای Fa نیاز به Shi است اما Shi هم باید بر اساس امر و دیکته Fa اداره شود در غیر اینصورت از قدرت بد استفاده خواهد شد. سومین اصل Shu است که تکنین کنترل بروکراسی و مقایسه حرف با عمل است.

عناصر هر سه اصل این سیستم فکری در سیستم دولتی چین امروزی، در نحوه کنترل اقتصاد، روش های مدیریتی، سیستمهای سازمانها و سلسله مراتب و روابط کار مشهود است. بنابراین برای درک فرهنگ تجارت چینی مطالعه و بررسی این سه عنصر لازم است. اما بیش از همه دائوایسم تاثیر جهانی داشته است. دائوایسم عقیده بازار آزاد را منتشر کرد و در قرن ۱۸ در غرب تاثیر عمیقی نه تنها بر اقتصاد بلکه بر کمپانیها و روشهای تجاری گذاشت. دائوایسم در سراسر جهان منتشر شد و اکنون به سرزمین خودش یعنی چین باز می گردد.

ترجمه های بسیاری از دائودجینگ منتشر شده است. مطالبی که در این بخش آمده از ترجمه Wa که جدید و در دسترس است آورده شده است.

جیمز برنهام (۱۹۸۷-۱۹۰۵)

جیمز برنهام فلسفه دان محافظه کاری بود که اغلب در مورد خطرات تسلط یک دولت تک حزبی هشدار می داد. در مشهورترین اثر وی یعنی انقلاب مدیریتی که در سال ۱۹۴۱ منتشر نمود، به بیان این موضوع پرداخت که در جریان رشد و تخصص گرایی مدیریت و جدایی مالکیت از مدیریت، وضعیتی ایجاد می شود که جامعه را با خطر تحت سلطه قرار گرفتن مواجه می کند. ترس از دیکتاتوری مدیران دارای توجیه کافی نمی باشد ولی مطالعات برنهام پیشنهادات مهمی برای نقش مدیریت در جامعه و نیز موازنه قدرت و مسئولیت پذیری در مدیریت سازمان های بسیار بزرگ ارائه نموده است. بحران شرکت انرون در اواخر سال ۲۰۰۱، بسیاری از نوشته های برنهام را اثبات نمود.

برنهام در ۲۲ نوامبر ۱۹۰۵ در شیکاگو متولد شد. پدرش معاون شرکت راه آهن براینگتون بود و برنهام در خانواده ای مرفه رشد و نمو نمود. وی از دانشگاه پرینستون لیسانش فلسفه گرفت و سپس در کالج بالیول دانشگاه آکسفورد به تحصیل پرداخت. در سال ۱۹۳۰ در دپارتمان فلسفه دانشگاه نیویورک به تدریس مشغول گردید که به مدت ۲۳ سال ادامه یافت. برنهام شبیه بسیاری دیگر از مردان و زنان سطح متوسط دهه ۱۹۳۰، مجذوب سیاستهای محافظه کارانه گردیده بود. در سال ۱۹۳۵ به حزب بین المللی چهارم پیوست که توسط لئون تروتسکی ایجاد شده بود و طولی نکشید که به یک چهره برجسته تبدیل شد و برای مجلاتی نظیر «پارتیزان ریویو» و «نیو اینترنشنال» به تهیه مقاله پرداخت. او با تروتسکی ترتباط داشت و بنا بر عللی به مکزیک تبعید شد و ÷شتیبان اتحاد سوسیالیستی بود.

در سال ۱۹۳۹ هنگامیکه اتحاد سوسیالیستی در آغاز جنگ دوم جهانی با نازی ها متحد گردید، چشمان حقیقت بین برنهام و بسیاری دیگر از همفکران او گشوده شد. آنها این سوال را از خود ÷رسیدند که آیا واقعا اتحاد سوسیالیستی، سوسیالیست می باشد؟ این به معنای اعلان جنگ به تروتسکی بود که هنوز ÷شتیبان ایده های سوسیالیست بود.

در مارس ۱۹۴۰ برنهام از حزی بین المللی چهارم کناره گیری نمود ولی به مبارزه خود با تروتسکی ادامه داد تا اینکه تروتسکی توسط عوامل استالین چند ماه بعد ترور شد.

برنهام مخالف کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی ب

ود درحالیکه به شدت تحت تأثیر ایده های کارکسیست بویژه مفهوم دیالکتیک بعنوان یک نیروی تاریخی قرار گرفته بود.

او ÷س از مخالفت با کمونیسم، با سایر ناحزاب استبدادی شامل استالینیسم، فاشیسم، و حتی اشکال مهتدل مداخله دولت نظبر طرح روزولت در آمریکا که برنامه ای جهت ایجاد رفاه و بهبود اقتصادی در دوران بحران بزرگ دهه ۱۹۳۰ بود نیز به مخالفت ÷رداخت. در این اوضاع، برنهام بطور اجتناب نا÷ذیری به لیبرالیسم گرایش ÷یدا کرد. وی دانشگاه را رها نمود و بعنوان مدیر مسئول نجله آکریکایی محافظه کار «نشنان ریویو» مشغول کار گردید و ارتباط تنگاتنگی با موسس و صاحب امتیاز آن ویلیام بوکلی برقرار کرد. در زمان جنگ سرد، مخالف سرسخت هر نوع سازش با کمونیسم بود. او در یکی از جالب توجه ترین نوشته هایش بنام «ناکامی غرب» که در سال ۱۹۶۴ منتشر نمود، قدرت های متحد ارو÷ایی را به خاطر شکستن اتحادشان و گشودن مبادی جدیدی برای نفوذ سوسیالیسم مورد انتقاد قرار داد.

با انتخاب رونالد ریگان به عنوان رییس جمهور آمریکا در سال ۱۹۸۰، تقابل برنهام با سوسیالیسم، جو سیاسی آمریکا را تحت تاثیر قرار داد؛ عقاید برنهام در سطح گسترده ای مورد احترام قرار گرفت و در سال ۱۹۸۳، مدال آزادی از سوی رئیس جمهور به وی اعطا شد.

برنهام در جولای سال ۱۹۸۷ بر اثر عارضه قلبی در منزل خود در کانکتیکات درگذشت.

در کتاب های انقلاب مدیریتی و ماکیاولی ها، برنهام به منظور بیان دیدگاهش ÷یرامون تعارض اجتماعی، از کارکسیست دیالکتیک استفاده نموده است. به نظر او در هر اجتماعی، دو گروه قوی وجود دارد که اولی آنهایی هستند که دارای قدرت بوده و دومی آنهایی هستند که سعی دارند قدرت را از دست اولیها خارج و خود صاحب قدرت شوند؛ ولی هر دوی این گروهها در حقیقت جزء اقلیت میباشند.

«ماکیاولی ها» تلاشی است جهت مطرح کردن این دیدگاه برنهام در باره اجتماع به طوریکه بتواند بر نویسندگان و متفکران قبلی بویژه ماکیاولی اثر بگذراند. برنهام، ماکیاولی را به خاطر افشاء حقیقت چگونگی کسب قدرت و استفاده از آن مورد تمجید قرار داده است. چهره هایی نظیر ویلفرد و ÷رتو، روبرت مایکل، و جورج سورل نیز اقدام مشابهی نظیر ماکیاولی انجام داده اند.

در سال ۱۹۴۰ برنهام به بیان این مطلب ÷رداخت که میان سرمایه داران و کنترل کنندگان سرمایه یعنی مدیران، رویارویی وجود دارد و به بررسی ایده جداسازی مالکیت و کنترل ÷رداخت که این ایده، تخصصی شدن مدیریت را در ÷ی آورده بود. ایده مذکور به زمانهای گذشته و حداقل به سال ۱۹۱۷ و نوشته های سیاستمدار و بازرگان آلمانی، والتر راتنو باز می گردد که بعدها در آمریکا توسط ویلیان زبینا، استاد دانشگاه هاروارد مورد بحث قرار گرفت.

زبینا در سال ۱۹۷۷ در کتاب Main Street and wall street، سیستم مالی آمریکا را مورد انتقاد قرار داده بود. یکی از دانشجویان دوره دکتری وی آدولف برل بود که به همراهی گاردینر مینز، ایده جداسازی مالکیت و کنترل سرمایه را در کتاب «شرکت کدرن و مالکیت» در سال ۱۹۳۲ مطرح نمود. طبق عقیده برل و مینز، افزایش اندازه و ÷یچیدگی شرکتها، منجر به مالکیت غیرشخصی و عمومی آن میشود: امروزه شرکتها بجای اینکه دارای مالکین متخصصی باشند که بطور مستقیم درگیر کار و فعالیت شرکت بوده و مدیریت آنها را بر عهده داشته باشند، هزاران سهامدار دارند که از مشغله های شرکت به دور بوده و کنترل عملیاتی اینگونه شرکتها در دستان مدیران متخصصی است که مالک شرکت نمیباشند.

بحث ÷یرامون اینکه آیا جداسازی مالکیت و مدیریت شرکمت بهترین راه حل میباشد یا خیر، همچنان نیز ادامه دارد. بعضی بعضی نظیر آلفرد چاند در کتاب دست مرئی که در سال ۱۹۹۷ منتشر نمود، موفقیت شرکتهای آمریکایی در قرن بیستم را به علت افزایش تخصصی شدن مدیریت و جدایی مالکیت و مدیریت میداند و معتقد است مدیران متخصص قادر هستند با آموزشهای بهتر و نظم بیشتر نسبت به مدیران آماتوری که خود مالک شرکت نیز میباشند، در جهت دستیابی به اهداف موسسه تلاش نمایند. دیدگاههایی نظیر دیدگاه چاندلر، تا کنون در دنیای تجارت نقش غالب را داشته اند. بعنوان مثال در اوایل سال ۲۰۰۲، روزنامه قایننشال تایمز، مطلبی نوشت مبنی بر اینکه کنار گذاشتن «جک ناصر» از ÷ست مدیرعاملی شرکت فورد و س÷ردن کنترل شرکت به دست «بیل فورد» که از موسسان شرکت و سهامداران عمده می باشد، کاری مادرست بوده است.

برخی دیگر بویژه ویلیان زبینا مخالف جدایی مالکیت و مدیریت بوده و اینگونه بیان میدارد: مالکین، اختیارات خود را بدون اینکه نظارتی بر چگونگی مدیریت دارایی هایشان داشته باشند، به مدیران واگذار می نمایند.

برنهام معتقد بود جداسازی کالکیت از کنترل شرکتها، فقط به عنوان نخستین گام در فرآیند انتقال قدرت از سرمایه داران به طبقه مدیریتی می باشد. به عقیده او، نتیجه منطقی این فرایند همانگونه که توسط برل و مینز بیان شده، این است که مدیران ÷س از به دست گیری کنترل، به فکر مالکیت خواهند افتاد همچنان که می گوید.

«مالکیت به معنای کنترل میباشد و اگر کنترلی وجود نداشته باشد، بنابراین مالکیتی نیز وجود نخواهد داشت؛ اگر مالکیت و کنترل واقعا از یکدیگر جدا شده باشند، مالکیت قدرت خود را به کنترل داده است، و مالکیت جدا شده یک فرضیه بی معنا می باشد.» برنهام برای بیان این موضوع، به این مثال می پردازد که در قرون هفدهم و هجدهم میلادی، پادشاهان مرووینژیان فر انسه کنترل را به مقامات اداری خود یعنی شهرداران قصر سپرده بودند و در انتهای پادشاهان چیزی جز عناصر نمایشی نبوده و شهرداران به راحتی آنها را جایگزین و خودشان به مسند سلطنت نشستند. برنهام در این زمینه تصور دیگری نیز دارد: به نظر او مدیران، کنترل را به منظور بهبود در عملیات شرکت بر عهده نمیگیرند، بلکه بیشتر به فکر موقعیت شغلی خود می باشند. اگر آنها فاقد کنترلی باشند، به راحتی مانند سایر کارکنان قابل استخدام و اخراج شدن توسط مالکین سرمایه خواهند بود. آنها کنترل را به منظور استحکام موقعیت قدرت خود نیاز دارند. سپس حرکت بسوی کسب مالکیت بعنوان گامی دیگر در جهت تثبیت قدرت میباشد. این تصور از کنترل توسط گروههای مدیریتی، همان چیزی است که برنهام آنرا انقلاب مدیریتی مینامد. در دهه ۱۹۴۰ وی چنین انقلابی را در قالب برخوردهای سراسری و گسترده در جهت کسب قدرت مشاهده نمود. دنیا در حال حرکت از حالت اجتماع سرمایه داری طبقه دوم به سمت اجتماع مدیریتی بود. برنهام اولین جلوه های این حرکت را در شکل فاشیسم و کمونیسم دید که در هر دو شکل او معتقد بود گروههای تکنوکرات، چیزی را که به عنوان یک جنبش مردمی آغاز شده بود سرکوب نموده و بعنوان گام اول، کنترل قدرت دولتی را به دست گرفتند. بعنوان گام بعد متمرکزسازی، سلب مالکیت شخصی، و ملی نمودن دارایی ها بود که منجر به قرار گرفتن مالکیت و کنترل در دستان آنها گردید. به همین دلایل بود که برنهام از کمونیسم جلوگیری نمود زیرا معتقد بود هنوز امکان پیاده سازی یک دموکراسی که توسط کارگران کنترل شود وجود دارد. به نظر برنهام، کارگران گروگانهایی بی گناه در نبرد سراسری میان سرمایه داری و مدیریت بودند. البته به این دیدگاه ایراداتی وارد است: نخست اینکه آیا تکنوگراتهای جماهیر شوروی و یا نازی های آلمان را می توان بصورت عادلانه با مدیران متخصص اقتصاد آزاد غرب مقایسه نمود؟ تکنوکراتها تخصص و نظم را به کار می گیرندولی نه به اندازه مدیران متخصص، ولی ایدئولوژیهای آنها زیاد با یکدیگر متفاوت نیست. دوم اینکه گرچه برنهام معتقد بود مدیران سرانجام هویتی شبیه سرمایه داران و کارگران ایجاد خواهد نمود ولی در حقیقت احتمال رویداد چنین اتفاقی بسیار ضعیف می باشد. مدیران در ایجاد هویت خاص خود بسیار آهسته و ضعیف همل نموده اند ، بعلاوه در فرهنگهای مختلف، شکل این موضوع بسیار متفاوت بوده است. پس از جنگ جهانی دوم، مدیران ژاپنی هویتی بسیار متعهد و وفادار در شرکت های خود یافته بودند و بیشتر تمایل داشتند خود را خدمتگذار شرکت معرفی نمایند تا مدیر شرکت. در انگلستان، مقاومت شدیدی در برابر تخصص گرایی مدیریت وجود داشت تا جایی که چارلز رنولد، مدیر انستیتو انگلستان در دهه ۱۹۴۰، به علت اقدام این انستیتو در جهت معرفی مدیریت بعنوان یک تخصص، از سمت خود کناره گیری نمود. در آمریکا، مدیران همچنان تمایل دارند خود را بعنوان موسس شرکت معرفی نمایند و بعلاوه خود را وفادار و متعهد به شرکت و مردم نشان می دهند.

بهرحال برنهام معتقد است مدیریت به یک طبقه دیکتاتوری باز نخواهد گشت ولی با گذشت زمان، خط میان مالکیت و کنترل محو می شود. در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، طرحهای مالکیت سهام مدیران (ESOPS) و روشهای مشابه این امکان را به مدیران داد که تعداد سهام بیشتری از شرکت تحت مدیریت خود بعنوان پاداش مدیریتی کسب نمایند، لذا اگر برخی از مدیران ارشد شرکتها، مولتی میلیونر باشند جای تعجبی نخواهد بود. آنها در حال تبدیل به مالکین شرکت بوده و یا اگر هم جزء مالکین جزء باشند، دسترسی آنها به قدرت د ر هیدت مدیره بیانگر آن است که سیاستهای شرکت، انعکاسی از تمایلات آنها نظیر مالکین شرکت می باشد.

در این رابطه، از شرکت انرون می توان یک درس بسیار مهم گرفت. انرون که یکی از بزرگترین شرکتهای جهان می باشد، در سال ۲۰۰۱ به علت اختلاس و شفاف نبودن حسابهای مالی دچار بحران گردید. در زمان نوشتن این کتاب، هنوز علت واقعی این بحران بطور کامل مشخص نشده بود ولی آنچه مسلم است اینکه مدیر عامل و چند نفر از مدیران ارشد انرون، مقادیر زیادی از سهام شرکت را در اختیار داشتند، و برخی از اقدامات شرکت در ماههای قبل از بحران، در جهت حفظ منافع آنها و یا حداقل به منظور فروش سهام مذکور قبل از شروع بحران بوده است. این ماجرا، حکایت از مدیریت غیرمتعهد داشته و فرضیه آلفرد چاندلر را مبنی بر اینکه جداسازی مدیریت و کنترل باعث مدیریت بهتر می شود، زیر سوال برده است. چنین رخدادهایی نظیر شرکت انرون، خوشبختانه به ندرت اتفاق می افتد ولی اگر مدیران با استفاده از اختیارات خود تبدیل به سرمایه داران شوند، خطر بازگشت دوباره آنها به حالت مالکیت وجود خواهد داشت.

برنهام مشابه ویلیام زبینا ولی از نقطه نظری متفاوت به مالکین و سهام داران هشدار می دهد که مغرور نشوند و بر فعالیت مدیران دارایی های خود نظارت داشته باشند و از آنها قدردانی نمایند، و نیز در باره مدیران هشدار می دهدذ که آنها تمایل دارند درسود مالکین و سهامداران شریک باشند و از آنجا که مدیران به مکانیزمهای قدرت دسترسی دارند، لذا می توانند به سهم خود برسند.

اکنون این سوال پیش می آید که چه چیزی می تواند مانع یک رویارویی و تقابل قدرت میان مالکین و مدیران شود؟

قوانین دولتی بخشی از پاسخ به این سوال می باشند ولی انسانها محدودیتهایی دارند که از احساس ذاتی آنها سرچشمه می گیرد، همچنین احترام به قانون و احساس تعهد چیزهایی هستند که بایدها و نبایدها را شکل می دهند و چارچوبی هستند که فعالیتها را کنترل و راهنمایی می کنند. هنگامیکه یک شرکت نظیر انرون پا را فراتر از چارچوب مذکور می گذرد، نتیجه اش غارت و چپاول خواهد بود.

آبراهام مازلو

آبراهام مازلو روانشناسی بود که مکتب روانشناسی انسانی را بنا نهاد. موضوع مطالعه اصلی او انگیزش انسان بود. امروزه همگان او را بخاطر «سلسله مراتب نیازها» می شناسند که به توضیح انگیزش و رفتار انسانها در نتیجه مجموعه نیازهای متفاوت می پردازد. البته عقاید مازلو به راحتی توسط روانشناسان بعد از او پذیرفته نشد، بلکه توسط تئوریسین های بزرگی مانند رنسیس لیکرت، فردریک هرزبرگ و داگلاس مک گریگور که سلسله مراتب نیازها را برای توضیح جنبه های مختلف رفتار سازمانی استفاده می کردند، بهبود یافته و تعدیل شد. سلسله مراتب نیازها در مقوله بازاریابی و به منظور توضیح رفتار مصرف کننده نیز مهم بوده و هنوز هم در هر دو زمینه اهمیت زیادی دارد.

مازلو که پسر یک مهاجر روسی بود در اول آوریل ۱۹۰۸ در نیویورک بدنیا آمد. روانشناسی را در دانشگاه ویسکانسین خواند و در سال ۱۹۳۰ فوق لیسانس و در سال ۱۹۳۴ PHD را اخذ نمود. او از سال ۱۹۳۷ تا ۱۹۵۱ در کالج بروکلین تدریس کرد و سپس به دانشگاه برندیس رفت و در آنجال بعنوان رئیس دانشکده روانشناسی مشغول بکار گردید. در سال ۱۹۶۱ بازنشسته شد و به کالیفرنیا نقل مکان کرد و در آنجا با چندین مرکز تحقیقاتی همکاری نمود.

او در ۸ ژوئن ۱۹۷۰ در منلو پارک کالیفرنیا درگذشت.

افکار مازلو تأثیر زیادی بر روانشناسی فروید و ویلهلم ریچ، تئوریهای کورت گولشتاین و فلسفه ویلیام جیمز و جان دوی گذاشت. کارهای او در مورد انگیزش انسانی از سال ۱۹۴۰ آغاز شد و این بار در کتاب انگیزش و شخصیت (۱۹۵۴) عرضه شد.

مازلو در جستجوی توضیحی برای انگیزش انسانی در درون انسان بود و معتقد بود هر انسانی دارای آن می باشد. هسته درونی انسان موروثی نبوده و به صورت ژنتیک در انسان وجود نداردو مازلو قویا فلسفه جبرگرایی را رد کرده و می گوید که درون انسان مجموعه ای از احساسات، تمایلات، آرزوها، نیازها و خواسته هاست. هر کسی این ها را دارد اما ترکیبش بین انسانهای مختلف متفاوت است و در هر شخص و در هر زمان به اشکال مختلفی نمود پیدا می کند. مازلو می گوید: نیازهای ما ثابت نیستند و به محض ارضاء کردن یکی از آنها، بقیه طبق سلسله مراتب آشکار شده و ما باید به نوبت آنها را ارضاء نماییم.

هنگامی که کتاب مازلو چاپ شد نظریاتش با مخالفت روبرو شده و در جلسه روانشناسی آمریکا طرد شد. اما این مسئله زیاد طول نکشید و دیری نپایید که او بعنوان پیشگام در روانشناسی شناخته شد و اثرش توجه همگان را به خود جلب نمود. سلسله مراتب نیاز بیان می کند که بشر برای انجام کارها از طریق نیازهای برانگیخته می شود. (شامل خرید کالا و یا خدمات، کار کردن، و …) این نیازها به طبقات مختلفی تقسیم می شوند و همه طبقاتت در یک زمان مشخص، اهمیت یکسان ندارند. مکازلو می گوید بعضی از نیازها همیشه برجسته تر از دیگران مطرح می شوند و پس از اینکه برطرف شدند نیازهای بعدی تقاضا شدن و رفتار ما برای رفع آنها تغییر خواهد کرد. بعنوان مثال هنگامی که گرسته هستیم این نیاز بیش از نیازهای دیگر خود را نمایان کرده و رفتار غالب در ما رفتار رفع نیاز گرسنگی است. پس از سیر شدن، نیاز به خوردن غذا رفع شده و سپس نیازهای دیگر نمایان می شوند. این توالی از یک مجموعه نیاز به دیگری، سلسله مراتب نیاز را بوجود می آورد. جای ما در این سلسله مراتب در هر زمانی تعیین کننده انگیزه و نحوه عمل ماست. مازلو نیازها را به پنج طبقه گروه بندی می کند:

۱-نیازهاذی فیزیولوژیک

۲-نیاز به امنیت

۳-نیاز به تعلق و دوست داشتن

۴-نیاز به احترام

۵-نیاز به خودشکوفایی

نیازهایی که در پایین سلسله مراتب هستند قدرت بسیار داشته و زودتر از دیگران مطرح می شوند. آنها در زندگی روزمره وجود دارند و معمولاً به راحتی نیز برآورده می شوند. نیازهایی که در سطوح بالا هستند پیچیده بوده و اراضی آنها نیز کار مشکلی است و شاید در عمل خیلی از مردم به سطوح بالای سلسله مراتب نیاز نرسند.

نیازهای فیزیولوژیکی نیازهای اولیه ما هستند که امکان زندگی کردن را رفاهم می کنند مانند نیاز به هوا، آب و غذا. ممکن است کمبودهای زیادی در زندگی داشته باشیم اما اگر گرسنه باشیم اول به دنبال خوردن غذا خواهیم بود. مازلو اشاره می کند ما در جستجوی غذا خواهیم رفت زیرا در آن لحظه بیش از هر چیز دیگری در زندگی اهمیت دارد. از نظر اقتصادی یک انسان گرسنه قبل از خرید ماشین، غذا می خرد و کاری را با دستمزد کمتری برای رفع نیاز گرسنگی می پذیرد.

اما پس از اینکه نیاز به غذا و ضروریات دیگر اولیه زندگی برطرف شوند، نگاه ما به قضیه تغییر می کند. مازلو می گوید به محض اینکه نیازهای فیزیولوژیک برطرف شدند، فورا نیازهای بالاتر نمایان شده و او معتقد است مجموعه بعدی نیازها، نیازهای مربوط به امنیت می باشند. این نیازها هم مربوط به امنیت خودمان می شوند و هم امنیت اطرافیانمان و خود را بشکل میل به امنیت، استحکام و پایداری، قانون، نظم و آزادی نشان می دهند. در جوامع متمدن که تهدیدهای محیطی بندرت اتفاق می افتد، نیاز به امنیت به اشکال دیگری بروز می کند مثلا میل به امنیت شغلی و نیاز به بهداشت اجتماعی و حفظ شدن در مقابل بیماری و مقاومت در برابر کهنسالی از طریق بیمه های اجتماعی و غیره…

مجموعه نیازهای امنیت معمولاً در مواقعی که نمی دانیم و یا مطمئن نیستیم چگونه باید عکس العمل نشان دهیم بروز می کند. پس از رفع نیازهای فیزیولوژیکی و امنیتی، مجموعه سوم یعنی نیازهای مربوط به تعلق داشتن و دوست داشتن مطرح می شود. مازلو در نوشته های بعدی اش از این دسته نیازها به نام نیازهای اجتماعی نیز نام برده است. چهارمین مجموعه، نیاز به احترام است که مجموعه پیچیده یا از نیازها را شامل می شود و مازلو آن را به دو قسمت تقسیم کرده است:

اولین قسمت میل به داشتن قدرت، توانایی، شایستگی، ریاست، صلاحیت، اطمینان، استقلال و آزادی است. دومین قسمت تمایلاتی است مانند اعتبار، آبرو، موقعیت، شهرت، جلال، نفوذ، شناخت، توجه، اهمیت، مقام و شأن، تحسین و …

برآورده شدن این نیازها باعث می شود که انسان احساس اعتماد به نفس، ارزش، توانایی و شایستگی و مفید بودن داشته باشد. اما عدم ارضای این نیازها باعث می شود احساس حقارت، ضعف، و بیچارگی پدید آید. مازلو می گوید شکست در راه رسیدن به این نیازها می تواند باعث اختلالات عصبی و شکست شخصیتی شود.

بالاخره آخرین مرتبه، نیاز به رسیدن به واقعیت درون یا خودشکوفایی است. مازلو این قسمت را از تئوری های کورت کولدشتاین قرض گرفته است، اما عبارات شبیه به این روانشناسی در دائوایست و بوداایست وجود دارد. حتی اگر نیازهای فیزیکی و اجتماعی ما تأمین شده باشند، بخوبی تغذیه شده باشیم و در امنیت کامل باشیم، دوست داشته شویم و دوست داشته باشیم و مورد احترام باشیم و احساس ارزشمند بودن کنیم، هنوز نیاز دیگری وجود دارد و آن نیاز به انجام کاری است که احساس می کنیم وظیفه داریم انجامش دهیم. نیاز به رسیدن به واقعیت درون، در هر کسی وجود ندارد و در بعضی ها قویتر از دیگران است. کسانی که در آنها این نیاز قوی است نیروی هدایت دهنده ایی آنان را به سمت انجام کار می برد، گویی که انجام آن کار ارزش شخصیتی بالاتری به آنها می دهد. موسسان شرکت های بزرگ، سیاستمداران و رهبران مذهبی با این نیرو حرکت می کنند.

مازلو می گوید سلسله مراتب نیاز در ظاهر مقوله ساده ای بنظر می رسد اما نباید بدینگونه به آن نگریست. فاکتورهای دیگری وجود دارند که مسئله را پیچیده می کنند. سلسله مراتب نیاز، نیازهای اصلی را بیان می کند اما نیازهای دیگری نیز وجود دارند که خارج از این سلسله است. مازلو به چند نمونه از آنها اشاره می کند مثلا میل به شناختن و دانستن و نیاز به زیبایی، جذابیت و امثال آن. او همچنین می گوید سلسله مراتب نیاز ثابت نیست. بریا مثال بعضی از مردم نیاز به اعتبار و احترام از نیازهای اجتماعی مهمتر است و زودتر مطرح می شود. در بیشتر موارد این واریانسها در سلسله مراتب در اثر تفاوت شخصیتهاست. نیازها می توانند تحت تأثیر فرهنگ قرارز بگیرند. به عبارتی رابطه مهم و طبیعت متنوع نیازها بستگی به فرهنگی دارد که شخص در آن بدنیا آمده و زندگی می کند. بالاخره مازلو می گوید برای اینکه در سلسله مراتب، نیاز بعدی مطرح شود لازم نیست که نیاز جاری صد در صد برآورده گردد، درنتیجه یک مرد گرسنه مجبور نیست تا قبل از شروع به نیاز برای امنتی کاملاً گرسنگی اش را رفع کند و یا دلیلی ندارد که نیاز ما به تعلق قبل از احساس نیاز به احترام کاملاً برآورده شود، پس چندین نیاز می توانند با درجات مختلف ظاهر شوند و این مسئله هرچه که به سطوح بالاتر سلسله مراتب می روید مشخص تر می شود.

تشریح سلسله مراتب نیاز اگرچه ساده به نظر می رسد اما نشان می دهد که چگونه ابزار مهمی برای درک انگیزش انسان در مقوله تجارت و اقتصاد است. فردریک هرزبرگ هنگام بررسی انگیزش در محیط کار از نظرات مازلو استفاده کرد و فاکتورهای انگیزش را تعریف نمود. فاکتورهای درونی یا حقیقی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط نیازهای درونی اش برانگیخته می شود و فاکتورهای بهداشتی یا محیطی فاکتورهایی هستند که کارگر توسط محرکهای خارجی برانگیخته می شود. بدین ترتیب هرزبرگ موفق شد خلاأ مهمی را در تئوری سازمان پر کند. تا قبل از آن تأکید بر محرکهای محیطی بود و نیازهای درونی انسان در نظر گرفته نمی شد. از آن مشهورتر تئوری X و Y داگلاس مک گریگور است که بر اساس نظرات مازلو ایجاد شد. تئوری X، سطح پایین سلسله مراتب و یا نیازهای فیزیولوژی و تئوری Y، نیازهای سطح بالا و یا نیازهای اجتماعی و روانشناسی را معرفی می کنند.

بسمه تعالی

دانشگاه جامع علمی – کاربردی

واحد ۱۱ تهران

موضوع:

بررسی چند شخصیت برجسته در مدیریت

(لائوزی – جیمز برنهام – آبراهام مازلو)

استاد راهنما:

جناب آقای فریدونی

محقق:

راضیه علی اکبریان – آرام صادقی

فهرست

عنوان صفحه
لائوزی ۱
جیمز برنهام ۹
آبراهام مازلو ۲۰
عنوان صفحه
لائوزی ۱
جیمز برنهام ۹
آبراهام مازلو ۲۰

نحوه مطالعه برای ارشد مدیریت

نحوه مطالعه برای ارشد مدیریت

رشته مدیریت یکی از رشته‌های پرطرفدار در مقطع کارشناسی ارشد است. همین پرطرفدار بودن رشته باعث می‌شود، کار برای متقاضیان کمی سخت شود. با این حال کمک گرفتن از یک مشاور خوب می‌تواند این کار سخت را شدنی کند. مسعود یگانه مدرس دروس تحقیق در عملیات و مدیریت تولید در موسسه آموزش عالی آزاد ماهان و مدرس و موسس مرکز مدیریت مهام طی گفتگویی با دانشجوآنلاین به نکات مهمی درباره چگونگی درس خواندن برای کارشناسی ارشد مدیریت اشاره کرده است.

۱-     مدیریت با همه‌ی رشته‌ها تفاوت دارد

فرقی که رشته مدیریت نسبت به دیگر رشته‌ها دارد این است که این رشته مهاجر پذیرترین رشته‌ی آزمون ارشد است. از سال ۱۳۸۶ تا به حال، دانشجویان رشته‌های فنی و مهندسی، علوم پایه، زبان انگلیسی و … علاقه زیادی به رشته مدیریت پیدا کرده‌اند. در حاضر به طور تقریبی ۵۰ درصد از داوطلبین کنکور مدیریت، مدرک کارشناسی‌شان مدیریت نیست. در آمار قبولی هم وضعیت همین گونه است. این ذات رشته مدیریت است که با همه رشته‌های دیگر این تفاوت را دارد.

۲-    درس متفاوت با سوالات متفاوت

تفاوت رشته مدیریت با سایر رشته‌ها، این شائبه را برای برخی به وجود می‌آورد که دانشجوهای غیرمدیریتی چگونه می‌توانند در دروس این رشته موفق باشند و در یک پروسه ۶ یا ۷ ماهه به طور مثال رتبه ۴ را در کنکور مدیریت به دست آورند.

یک دلیل مهم این است که در طراحی سوال رشته مدیریت با سایر رشته ها تفاوت دارد. به طور مثال طراحان سوال مهندسی کنکور برق با این دید سوالات را طراحی می‌کنند که تقریبا  ۹۵ درصد داوطلبین کنکور لیسانس برق دارند و به همین دلیل، سوالات بیشتر حالت مفهومی دارند و به دوره لیسانس دانشجو بر می گردد.

ولی در کنکور ارشد مدیریت چون طراح می داند بالای ۵۰ درصد داوطلب ها از رشته‌های غیرمدیریت هستند، در طراحی سوال به این نکته توجه می‌کند؛ بر همین اساس دانشجوهای غیرمدیریتی هم می توانند در کنکور مدیریت شرکت کنند.

داوطلبین رشته مدیریت نباید فکر کنند از آن چیزی که در لیسانس خوانده‌اند سوال طراحی می شود؛ واقعیت این است که اگر چنین چیزی بود قطعا داوطلبان مهاجر به رشته مدیریت نمی توانستند در کنکور موفق شوند.

۳-   یک رشته با ۹ گرایش

رشته مدیریت ۹ گرایش دارد؛ گرایش‌های بازرگانی، صنعتی، مالی، فناوری اطلاعات، دولتی، کارآفرینی، تکنولوژی، منابع انسانی و نشر.

در این بین گرایش‌های بازرگانی و صنعتی تعداد داوطلبین بیشتری نسبت به سایر گرایش های مدیریتی دارند و البته تعداد پذیرش هم در این گرایشها بالاتر است.

۴-    رقابت‌ها فشرده است

با توجه به رقابت فشرده‌ای که در کنکور مدیریت وجود دارد سوالات خیلی پیچیده نیستند و سطح متوسطی دارند. ولی از نظر رقابت، رقابت بسیار فشرده ای وجود دارد.

به عنوان مثال در کنکور سال ۹۲ در رشته مدیریت صنعتی رتبه‌های ۳۲، ۵۳ و ۹۶، به ترتیب میانگین درصدهای ۳۸٫۳، ۳۸ و ۳۸٫۱ را کسب کردند. اولین نکته که متوجه می‌شویم این است که ۶۴ نفر بین رتبه ۳۲ تا رتبه ۹۶، میانگینی حول و حوش ۳۸ دارند.

دومین نکته این که اگر دقت کنید، کسی که رتبه‌اش ۵۳ است، مانیگین درصدهایش ۳۸ است و رتبه ۹۶، میانگین‌اش ۳۸٫۱؛ یعنی یک دهم بالاتر است. علت این است که این فرد میانگین ۳۸ را با درس هایی ساخته که تراز بالاتری داشته‌اند و آن فردی که رتبه‌اش ۹۶ شده است، این میانگین را با درس‌های با تراز پایین ساخته است.

این یعنی کنکور مدیریت در عین ساده بودن، به شدت رقابتی است. شاید در هیچ رشته‌ای شاهد این موضوع نباشیم که ۶۰ نفر در رتبه‌های ۳۲ تا ۹۶ ـ یعنی رتبه‌های خوب کنکور ـ در بازه‌ای باشند که اختلاف‌شان یک دهم است.

در این حالت هرچه رتبه‌ها به سمت ۳۰۰ و ۴۰۰ می‌رود، فشردگی نیز بیش‌تر می‌شود؛ یعنی شاید در درصد یک دهم، صدنفر قرار بگیرند.

۵-    از تیرماه شروع کنید

دیرترین زمان برای شروع مطالعه‌ی درس‌های ارشد مدیریت، به نحوی که داوطلب برای کسب رتبه تک‌رقمی خیال‌اش راحت باشد، تیرماه است. به این دلیل که رقابت هر چند سخت نیست، ولی هوشمندانه است. یعنی ما باید بدانیم در کنکور چه می‌خواهیم و برای رسیدن به این نقطه و تجزیه و تحلیل آن باید زمان داشته باشیم. کسی که از تیرماه شروع می‌کند تقریبا ۷ماه برای کنکور وقت دارد و برای رشته مدیریت این حداقل زمان مورد نیاز است.

۶-    رقابت هوشمندانه به سبک خود

اولین اشتباه در کنکور مدیریت این است که از روشی استفاده کنیم که دیگران از آن بهره گرفته‌اند. الزاما روشی که برای فردی موفقیت آمیز بوده، برای دیگری مفید نخواهد بود.

رقابت کردن در این کنکور هوشمندانه است و هرکسی سبک و سلیقه‌ای برای رسیدن به رتبه‌ی خوب در نظر می‌گیرد. در این حالت هرکسی با مشاوره و استفاده از کسانی که در این کنکور شرکت کرده‌اند باید به این نکته برسد که با توجه به شرایط خودشان چگونه درس بخوانند.در سال ۱۳۹۱ در گرایش مدیریت بازرگانی احسان نوری‌فر رتبه ۸ و علی صالحی  رتبه ۱۲ را کسب کردند. در حال حاضر هر دو دانشجوی مدیریت بازرگانی بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی هستند. احسان نوری‌فر در کنکور سال ۹۱،  میانگین همه‌ی درس‌هایش ۵۰ بود و دو درس را هم ۴۰ درصد زده بود. اما علی صالحی در کنکور دو درس را تقریبا سفید گذاشته بود؛ یعنی درس زبان را یک درصد و درس ریاضی را سه درصد زده بود. دو درس بسیار حیاتی که شاید خیلی‌ها فکر کنند چون ریاضی و زبان‌شان ضعیف است نمی‌توانند در کنکور موفق شوند. با این حال وی ۸۷ درصد درس تحقیق در عملیات را و  ۹۰ درصد درس مدیریت بازاریابی را در کنکور پاسخ داده بود. یعنی این داوطلب با سبکی مخالف سبک احسان نوری‌فر در کنکور رتبه‌ی مناسبی را کسب کرد.

۷-    در کلاس‌های آمادگی شرکت کنید

در چند درس شرکت در کلاس‌های آمادگی کنکور ارشد مدیریت برای دانشجوها لازم است. چون سبک طراحی تست در رشته مدیریت با تمام رشته‌ها متفاوت است و رقابت فشرده‌ای هم وجود دارد. در تعدادی از دروس که تم تست‌محور و نکته‌محور بودن‌شان نسبت به سایر دروس بالاتر است چون رقابت سنگین و زمان کوتاه است، شرکت در کلاس‌های آمادگی به دانشجوها توصیه می‌شود.

هزینه‌ای که برای این کلاس‌ها خرج می‌شود، هزینه‌ی آینده خود دانشجوست. اگر فردی تفاوت هزینه‌های دانشگاه‌های روزانه و شبانه را در نظر بگیرد، متوجه خواهد شد این هزینه‌ی اولیه چقدر به نفع‌اش است.

البته نیازی نیست دانشجو در تمام کلاس‌ها شرکت کند؛ چون هم وقت وی صرف می‌شود و هم این‌که خودباوری خود را از دست داده و خود را تسلیم کلاس می‌کند.

به عنوان مثال توصیه می‌شود داوطلبین برای دروس محاسباتی کنکور مدیریت در کلاس‌ها شرکت کنند. چون معمولا آشنایی با این دروس کم است و نباید ریسک خودخوان کردن این درس‌ها را به جان خرید؛ چون این بازه زمانی ریسک پذیر نیست.

۸-   گرایش‌های کم ظرفیت و پرطرفدار

گرایش‌ها از نظر فشردگی رقابت به دو دسته تقسیم می‌شوند. در رشته مدیریت مالی چون رشته‌ی نوپایی است و ظرفیت پذیرش کم‌تری دارد، رقابت سنگین‌تری وجود دارد. در این گرایش داوطلبی با رتبه ۱۷۰  چندان امیدی به قبولی در روزانه و شبانه ندارد و باید در دوره‌های غیرانتفاعی و مجازی شرکت کند. داوطلبین این گرایش باید کیفیت مطالعه‌شان بیشتر از سایر گرایش‌ها باشد.

داوطلبین گرایش‌های بازرگانی، IT و صنعتی تا رتبه ۹۰۰ هم ممکن است در تهران قبول شود، ولی حجم داوطلب در این گرایش‌ها زیاد است. یعنی اگر در گرایش بازرگانی ۱۲ هزار نفر داوطلب وجود دارد، گرایش مالی تنها هزار شرکت کننده دارد.

داوطلب‌ها باید حواس‌شان باشد که همه‌ی گرایش‌ها از نظر  نسبت تعداد داوطلب به ظرفیت پذیرش، یکسان هستند، ولی استرسی که داوطلبین مالی به دلیل ظرفیت کم پذیرش تحمل می‌کنند، از داوطلبین بقیه‌ی رشته‌ها بیشتر است.

۹-    تحقیق در عملیات؛ مهم و استراتژیک

دیرترین زمان برای شروع مطالعه‌ی درس‌های ارشد مدیریت، به نحوی که داوطلب برای کسب رتبه تک‌رقمی خیال‌اش راحت باشد، تیرماه است

درس تحقیق در عملیات یکی از سه درس مهم و استراتژیک کنکور مدیریت است. به عنوان مثال یک داوطلب با این که دو درس ریاضی و زبان را سفید گذاشته بود، به واسطه پاسخ به ۸۷ درصد از سوالات درس تحقیق در عملیات، توانست رتبه ۱۲ کنکور را به دست آورد.

یا رتبه ۲۲ کنکور ۹۱ با این که زبان را منفی چهار زده بود، به دلیل اینکه درصد درس‌های پژوهش عملیاتی و تحقیق در عملیات را ۹۵ زده بود، توانست این رتبه خوب را به دست آورد.

درس تحقیق در عملیات درسی است با گستردگی کم ولی پیچیدگی‌های زیاد. به دلیل نکات و فرمول‌های زیاد این درس، در کتاب های آموزشی خیلی به آن پرداخته نشده است و معمولا به دلیل همین موضوع داوطلبین در این درس دچار مشکل می شوند. افرادی که بتوانند این فرمول ها و نکات را فراگیرند، و به ۹۰ درصد سوالات در کنکور جواب دهند، تقریبا خیال شان برای زیر ۱۰۰ شدن رتبه‌شان راحت است.

تحقیق در عملیات جزو دروس گرایش‌های صنعتی، بازرگانی و فناوری اطلاعات (IT) است که در بالابردن تراز داوطلبین هم بسیار موثر است.

سوالات درس تحقیق در عملیات در هر سه گرایش صنعتی، بازرگانی و IT یکسان است و تاثیر آن درس هم در هر سه به یک نحو است.

۱۰-  مدیریت تولید؛ ساده اما گسترده

مدیریت تولید جزو دروس تخصصی گرایش‌های صنعتی و فناوری اطلاعات است؛ هرچند اهمیت درس مدیریت تولید در گرایش صنعتی نسبت به IT بیشتر است.

درس مدیریت تولید بسیار گسترده است و ۱۶ سرفصل برای این درس در نظر گرفته شده است. اما از نظر فرمول، نکته و سادگی سوال، از تحقیق در عملیات ساده تر است.

۱۱-  زبان و ریاضی را دست کم نگیرید

زبان و ریاضی نیز جنسی شبیه درس تحقیق در عملیات دارند. به این دلیل که بیشتر داوطلبان در این سه درس مشکل دارند و اگر داوطلبان بتوانند حتی روی یکی از این سه درس کار کنند، تقریبا خیال‌شان از بقیه دروس راحت می‌شود. این سه درس به اصطلاح دروس رتبه‌بیار کنکور نام دارند!

سایر دروس، مانند درس‌های اقتصاد، تئوری مدیریت، مدیریت تولید، مدیریت بازاریابی و مدیریت مالی نیز درس‌های مهمی به شمار می‌روند. هرچند هر سال سبک سوالاتی که برای هرکدام طرح می‌شود، متفاوت است، ولی داوطلبین در این دروس دچار مشکل خاصی نمی‌شوند. ضعف اصلی داوطلبین همین سه درس زبان، ریاضی و تحقیق است.

۱۲- سوالات زبان، عمومی است

زبان تخصصی در رشته مدیریت دارای سه متن است که از هر متن بین چهار تا شش سوال طرح می‌شود. داوطلبین در پاسخ به سوالات زبان باید توجه داشته باشند که نیازی به دانش تخصصی مدیریت ندارند و متون به صورت عمومی طرح می‌شوند. به این دلیل که حدود نیمی از داوطلبینی که در آزمون مدیریت شرکت می‌کنند، لیسانس مدیریت ندارند.

معمولا درصد داوطلبین در زبان تخصصی بیشتر از زبان عمومی می‌شود؛ چون حدود سه سال است که فرمت سوالات زبان عمومی کنکور ارشد تغییر کرده و دیگر از کتاب‌هایی مثل ۵۰۴ کمتر تست واژگان (vocabulary)طرح می‌شود. به همین دلیل بخش زبان عمومی که شامل لغت و گرامر می‌شود برای داوطلبین سخت شده و بخش متون راحت‌تر است.

توصیه می‌شود در درس زبان حتما روی «متن زدن» کار کنند و هنگامی که لغت می‌خوانند، به Reading هم توجه کنند.

۱۳-ابتدا نسبت به کنکور آگاهی پیدا کنید

توصیه اول این که داوطلبان قبل از شروع، حتما نسبت به کنکور و رفرنس‌ها آگاهی درست پیدا کنند و سپس با برنامه‌ریزی جلو بروند.

۱۴- سبک خود را بشناسید

توصیه دوم نیز این است که داوطلب‌ها بعد از این‌که در چندماه اول یک‌دور همه‌ی درس‌ها را خواندند، سبک خود را بشناسند. مثلا اگر فردی از تیرماه شروع به مطالعه می‌کند، اوخر شهریور و یا اوایل مهرماه به شناخت سبک خود پی ببرد. تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهم مانند رتبه ۸ کنکور همه‌ی درس‌ها را در یک سطح بزنم؟ یا می‌خواهم مثل رتبه ۱۲، دو درس را بالا و دو درس را پایین بزنم؟

بعد از مشخص شدن سبک پاسخ به سوالات، باید در سه چهار ماه باقی‌مانده تا کنکور، روی سبکی که در نظر گرفته‌ایم کار کنیم و به آن حد برسیم.

متاسفانه برخی یک‌ماه مانده به کنکور هنوز نمی‌دانند می‌خواهند به چند درصد از سوالات ریاضی یا سایر درس‌ها جواب دهد. این بزرگ‌ترین ضعف یک داوطلب کنکور مدیریت است که در زمان کوتاه باقی مانده به کنکور هنوز نمی‌داند چگونه می‌خواهد به درس‌های مختلف جواب دهد.

۱۵- برخی منابع تغییر می‌کنند

تغییر منابع در رشته مدیریت، تنها ممکن است در دروس حفظی، آن‌هم به طور خاص در زبان و تئوری مدیریت رخ دهد. ولی دروس محاسباتی آزمون مدیریت، رفرنس خاصی ندارد و داوطلبان نباید نگران این موضوع باشند. البته تا زمانی که سبک خود را مشخص نکرده‌ایم، به طور قطع نمی‌توان منابع را مشخص کرد. یعنی بر اساس سبک‌های مختلف، منابع و کیفیت خواندن هر منبع نیز فرق می‌کند.

منبع:http://daneshjooonline.com

سوالات متداول در رشته مدیریت

۱) کدام رشته کارشناسی ارشد مدیریت بهتر از سایر رشته‌هاست؟ مدیریت بازرگانی، مدیریت صنعتی، مدیریتدولتی، مدیریت اجرایی، مدیریت MBA، یا مدیریتکارآفرینی؟
اگر بخواهیم تنها بر اساس بازار کار فارغ‌التحصیلان هریک از گرایش‌های رشته مدیریت به سوال فوق پاسخ دهیم، به نظر می‌رسد در شرایط فعلی گرایش‌های مدیریت بازرگانی و MBAاز بازار کار بهتری برخوردار باشند، لکن سایر رشته ها و گرایش ها نیز با توجه به شرایطی که هر فرد دارد می‌تواند مناسب باشد.
رشته مدیریت دولتی برای کسانی که درک مباحث کمّی برایشان دشوار است و احتمالاً در حال حاضر در سازمان‌های دولتی مشغول به کارند یا در آینده شانس استخدام در سازمان‌های دولتی را دارند رشته مناسبی است. همچنین برای دانشجویانی که از رشته‌های غیرمرتبط مانند رشته زبان انگلیسی، حقوق یا ادبیات قصد دارند در مقطع کارشناسی ارشد رشته مدیریت ادامه تحصیل دهند، گرایش مناسب‌تری است.
رشته مدیریت صنعتی از جمله رشته‌هایی است که متأسفانه جایگاه مشخصی در بازار کار کشور ما ندارد، معمولاً در شرایط برابر، شرکت‌های صنعتی به جای استخدام فارغ‌التحصیلان رشته مدیریت صنعتی، ترجیح می‌دهند فارغ‌التحصیلان رشته مهندسی صنایع را استخدام نمایند، از سوی دیگر سازمان‌های دولتی و سازمان‌هایی مانند بانک‌ها و شرکت‌های بیمه نیز به خاطر این که عنوان این رشته “صنعتی” است، ترجیح می‌دهند فارغ‌التحصیلان رشته‌هایمدیریت دولتی و بازرگانی را استخدام نمایند. از این رو برای کسانی که در مسیر آینده شغلی خود افق روشنی برای استخدام در شرکت‌های صنعتی نمی‌بینند، انتخاب این گرایش توصیه نمی‌شود و بهتر است این افراد در صورت امکان در رشته مهندسی صنایع ادامه تحصیل دهند.
رشته مدیریت اجرایی نیز رشته خوبی است، امّا متأسفانه هنوز در بازار کار و مجامع علمی کشور ما تصویر و برداشت ذهنی خوبی از آن به وجود نیامده است. با این وجود، رشتهمدیریت اجرایی برای افرادی که تجربه کاری و مدیریتی دارند و در حال حاضر نیز در یک سازمان مشغول به کار هستند، می‌تواند انتخاب مناسب و خوبی محسوب شود.
رشته MBA همانگونه که در ابتدای پاسخ به این سوال اشاره شد، تصویر ذهنی موجود در جامعه از رشته MBA، تصویر بهتری از رشته EMBA یعنی رشته مدیریت اجرایی است. حدس زده می‌شود که در آینده فارغ‌التحصیلان رشتهMBA شانس خوبی برای جذب در بازار کار داشته باشند.
رشته مدیریت کارآفرینی در مقطع کارشناسی ارشد، رشته نسبتاً جدیدی در ایران است و تا کنون افراد اندکی از این رشته فارغ‌التحصیل شده‌اند. واقعیت این است که کسانی که وارد این رشته می‌شوند، نباید به فکر استخدام در سازمان‌های دولتی یا غیردولتی باشند. این افراد باید از ابتدا به فکر ایجاد شغل برای خود بوده و فکر استخدام را از سر خود بیرون کنند. البته احتمال دارد در آینده نه چندان دور، وزارتخانه‌هایی مانند وزارت کار و امور اجتماعی، سازمان فنی و حرفه‌ای و موسسات دولتی و خصوصی مشاوره کارآفرینی، این افراد را به عنوان مربی یا مشاور کارآفرینی استخدام نمایند. بنابراین رشته مدیریت کارآفرینی به خودی خود رشته جذابی است، هرچند که ورود به این رشته به نیّت استخدام شدن در سازمان‌ها در آینده نمی‌تواند کار درستی باشد.
۲) به خدمت سربازی بروم یا در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل دهم؟
برای پاسخ به این سوال لازم این حقیقت در نظر گرفته شود که رفتن به سربازی بسیاری از مسائل و مشکلات پیش پای شما را حل خواهد کرد، نظیر این که امکان استخدام شدن در سازمان‌ها و شرکت‌ها را برای شما فراهم می‌آورد، امکان ازدواج را تسهیل می‌کند و نیاز شما به کارت پایان خدمت را یک بار برای همیشه برطرف می‌کند. بنابراین رفتن به سربازی به جای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد برای بسیاری از افرادی که لیسانس گرفته‌اند نه تنها بد نیست، بلکه می‌تواند هموار کننده مسیر پیشرفت شغلی نیز باشد. بنابراین نباید فکر کنیم که ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد لزوماً و در همه شرایط و برای همه افراد بهترین گزینه است. نتیجه اینکه «با توجه به هدف از ادامه مسیر زندگی یکی از این دو گزینه را انتخاب کنید».
اگر قصد دارید زودتر وارد بازار کار شده و درآمدی کسب نمایید و احتمالاً ازدواج کنید، بهتر است ابتدا دوره سربازی را طی نموده و ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد را به بعد از خدمت سربازی موکول کنید. اما اگر فعلاً قصد ورود به بازار کار و کسب درآمد را ندارید و ازدواج برای شما اولویت ندارد، بهتر است مسیر کارشناسی ارشد را انتخاب کنید. همچنین اگر مسیر آینده شغلی خود را در ادامه‌ی مقاطع تحصیلی بالاتر، به ویژه دوره دکتری(Ph. D) تعریف کرده‌ و قصد دارید در سازمان‌هایی مشغول به کار شوید که افراد دارای مدرک کارشناسی ارشد و بالاتر را استخدام می‌کنند (مانند دانشگاه‌ها و موسسات تحقیقاتی)، در ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تردید نکنید.
۳) کدام گرایش رشته مدیریت بازرگانی در مقطع کارشناسی ارشد بهتر است؟ گرایش بازاریابی یا مالی؟
در واقع هر دو گرایش مالی و بازاریابی از بهترین گرایش‌های رشته مدیریت بازرگانی محسوب می‌شوند و بازارهای کار نسبتاً خوبی هم دارند. بنابراین علاقمندی فرد و نیز دارا بودن توانایی فهم و درک مباحث کمّی در انتخاب هر یک از دو گرایش تعیین کننده خواهد بود. اگر استعداد درک مباحث کمّی ندارید یا مباحث کمّی برایتان مشکل است، انتخاب گرایش مالی توصیه نمی‌شود.
۴) من فارغ التحصیل رشته غیر مرتبط همانند ریاضی، زبان انگلیسی، عمران، برق، ادبیات و …. هستم. آیا در صورتی که برای کارشناسی ارشد مدیریت برنامه‌ریزی کنم، شانس قبولی در کنکور کارشناسی ارشد مدیریت را دارم؟
در سال‌های اخیر تعداد قابل توجهی از ورودی‌های مقطع کارشناسی ارشد رشته‌های مدیریت را فارغ‌التحصیلان رشته‌های غیرمرتبط خصوصاً فارغ التحصیلان رشته‌های فنی و مهندسی تشکیل داده‌اند. این افراد به دلیل تسلّط بیشتر به مباحث کمّی و کسب نمرات بهتر در تست‌های این درس‌ها در کنکور کارشناسی ارشد مدیریت، شانس خوبی برای موفقیت دارند. البته بدیهی است که این افراد باید برنامه ویژه‌ای برای مطالعه دروس اختصاصی مدیریت یعنی تئوری های مدیریت(مبانی سازمان و مدیریت، رفتار سازمانی، منابع انسانی و …)، اقتصاد خرد و کلان و زبان تخصصی رشته مدیریتتدارک ببینند.
۵) اساساً تغییر رشته‌های غیرمرتبط به رشته مدیریت در مقطع کارشناسی ارشد کار صحیحی است؟ آیا بهتر نیست فرد به جای پریدن از این شاخه به آن شاخه، در همان رشته خودش ادامه تحصیل بدهد؟
در دنیای امروز که علوم کاملاً تخصصی شده‌اند، توصیه اولیه این است که فرد به جای تغییر رشته و به اصطلاح این شاخه به آن شاخه پریدن، بهتر است در یک رشته تخصصی ادامه تحصیل بدهد تا در یک زمینه علمی، کاملاً تخصص پیدا کند و به اصطلاح در آن زمینه حرفی برای گفتن داشته باشد. امّا به دلیل شرایط خاص رشته مدیریت و جذابیتی که این رشته دارد، بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند بعد از اخذ لیسانس در یکی از رشته‌های دانشگاهی (خصوصاً رشته های فنی و مهندسی)، مقطع فوق لیسانس را در یکی از رشته‌های مدیریت بگذرانند، تا در صورتیکه پس از فارغ‌التحصیلی در سازمانی به استخدام در آمدند، بتوانند توانمندی فنی و تخصصی خود را با توانمندی و مهارت‌های مدیریتی در هم آمیزند و موفق‌تر از دیگران عمل نمایند. این استدلال کاملاً به‌جا و قابل قبول است و در شرایط برابر می‌تواند شانس چنین فردی را نسبت به دیگران برای جذب شدن در سازمان‌ها افزایش دهد و احتمالاً این فرد به دلیل داشتن دانش فنی و دانش مدیریتی به صورت توأمان، موفق‌تر از سایرین که فقط یا دانش فنی یا دانشمدیریتی دارند، خواهد بود.
۶) منابع کارشناسی ارشد مدیریت کدامند؟ چه منابعی را برای مطالعه توصیه می‌کنید؟ آیا برای آمادگی ارشد تست زدن ضرورت دارد؟
منابع کارشناسی ارشد پیشنهادی برای هریک از گرایش‌های رشته مدیریت در بخش معرفی منابع همان گرایش آمده است. توصیه می‌شود قبل از اقدام به تست‌زنی، ابتدا منابع پیشنهاد شده مطالعه شود. برای مرور درس‌هایی که مطالعه کرده‌اید، در زمان‌هایی که خسته شده‌اید یا تمرکز کافی برای مطالعه ندارید از کتاب‌های تست استفاده کنید. در اوقات کوتاه نظیر زمان‌هایی که در اتوبوس یا مترو هستید، زدن تست برای مرور درس‌ها، گزینه مناسب‌تری از مطالعه منابع، کتاب‌ها و جزوات است. اما اگر قصد شما از تست زدن، به دست آوردن برآوردی از وضعیت تحصیلی‌تان باشد، بهتر است زمانی که آرامش کامل داشته و شرایطی که مشابه شرایط آزمون کارشناسی ارشد باشد را برای تست‌زنی انتخاب نمایید.
۷) آیا شرکت در کلاس‌های کنکور موسساتی که در این زمینه فعالیت می‌کنند را توصیه می‌کنید؟ آیا برای قبولی در کارشناسی ارشد شرکت در چنین کلاس‌هایی ضرورت دارد؟
بی تردید شرکت در چنین کلاس‌هایی بی تأثیر نیست، چرا که این موسسات با توجه به تجربه‌ای که در زمینه کنکور دارند و احتمالاً دسترسی آن‌ها به منابع و نیز اطلاعات مربوط به قبول‌شدگان سال‌های قبل، می‌تواند بسیار کمک کننده و موثر باشد. هر چند که معتقد نیستیم همه افراد برای قبول شدن در کارشناسی ارشد رشته مدیریت لزوماً باید در کلاس‌های چنین موسساتی شرکت نمایند. بسیاری از داوطلبان (خصوصاً آنهایی که از نظر مالی با محدودیت‌هایی مواجه هستند) با یک برنامه‌ریزی مناسب و مطالعه منابع توصیه شده در این سایت می‌توانند در مقطع کارشناسی ارشد رشته مدیریت پذیرفته شوند. کم نیستند افرادی که در مقطع کارشناسی ارشد رشتهمدیریت با رتبه بالایی پذیرفته شده‌اند ولی در هیچ کلاس کنکور ارشدی هم شرکت نکرده‌اند.
به طور کلی برای کسانی که نمی‌توانند برای خود برنامه‌ریزی کنند و زمان خود را مدیریت نمایند و از نظر مالی نیز توانایی کافی دارند، حضور در کلاس‌های کنکور موسسات فعال در زمینه کارشناسی ارشد مدیریت می‌تواند بسیار مفید باشد. همچنین در صورتی که وقت کافی برای شرکت در کلاس‌های آمادگی کارشناسی ارشد را ندارید، می‌توانید از جزوات و منابع تهیه شده توسط این موسسات استفاده نموده و در کنکورهای آزمایشی آن‌ها شرکت فرمایید. شرکت در آزمون‌های آزمایشی می‌تواند به برنامه‌ریزی شما کمک کرده و برآورد نسبتاً خوبی از وضعیت تحصیلی شما در مقاطع مختلف زمانی ارائه دهد.
۸) آیا تغییر رشته در مقطع کارشناسی ارشد مدیریتامکان پذیر است؟
طبق آیین نامه کارشناسی ارشد وزارت علوم تحقیقات و فناوری، انتقال و تغییر رشته در مقطع کارشناسی ارشد بطور کلی ممنوع است، بنابراین ضروری است که هنگام انتخاب رشته کارشناسی ارشد خود، در انتخاب نوع رشته و محل تحصیل بسیار دقت نمایید تا پس از قبولی دچار مشکل نشوید.
۹) آیا اگر من از رشته غیرمرتبط وارد مقطع کارشناسی ارشد رشته مدیریت شوم، می‌توانم در این رشته موفق باشم و در طول تحصیل با مشکل مواجه نمی‌شوم؟
علاقه، پشتکار و استعداد، سه عامل اصلی موفقیت در هر رشته تحصیلی هستند. اگر فردی به رشته مدیریت علاقه‌مند بوده و از اراده لازم برای درس خواندن و ضریب هوشی مناسب برخوردار باشد، می‌تواند در این رشته موفق باشد. البته نکته قابل توجه اینکه برخی از قبول‌شدگان مقطع کارشناسی ارشد رشته مدیریت از رشته‌های غیرمرتبط علوم انسانی همانند رشته زبان انگلیسی، در درک مباحث کمّی رشتهمدیریت همانند درس پژوهش عملیاتی و یا تحلیل آماری با مشکل مواجه می‌شوند.
۱۰) ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشتهمدیریت یا رشته MBA در خارج از کشور چگونه است؟
برای کسانی که شانس قبولی در کنکور کارشناسی ارشد رشتهمدیریت داخل را ندارند و از توانایی مالی کافی برخوردار هستند، ادامه تحصیل در خارج از کشور گزینه مناسبی است و از میان کشورهای مختلف، کشورهای هند و مالزی کشورهایی هستند که در دسترس‌تر بوده و سهل‌الوصول‌تر هستند. چراکه معمولاً کشورهایی اروپایی و امریکایی برای پذیرش دانشجوی خارجی در رشته مدیریت شرایط بسیار سختی دارند.
برای کسانی که شانس قبولی در کنکور کارشناسی ارشد داخل کشور را دارند ادامه تحصیل در این مقطع در خارج از کشور توصیه نمی‌شود، اما برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری، می‌توان گزینه تحصیل در خارج از کشور را گزینه مناسبی ارزیابی نمود.
۱۱) میانگین نمره خام قبولی‌های کارشناسی ارشد رشتهمدیریت در دانشگاه‌های مختلف چگونه بوده است؟
پاسخ این سوال در بخش «اطلاعات کامل کنکور کارشناسی ارشد مدیریت» برای هریک از گرایش‌ها به طور مجزا آورده شده است.
۱۲) ضرایب دروس گرایش‌های مختلف رشته مدیریت در کنکور کارشناسی ارشد چگونه است؟
پاسخ این سوال نیز در بخش «اطلاعات کامل کنکور کارشناسی ارشد مدیریت» برای هریک از گرایش‌ها به طور مجزا آورده شده است.
منبع:http://iranmodiriyat.persianblog.ir/

پذیرش بدون آزمون استعدادهای درخشان در دوره‌های تحصیلی دکتری و کارشناسی‌ارشد در دانشگاهها و موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی

جزئیات پذیرش بدون آزمون استعدادهای درخشان در دوره‌های تحصیلی دکتری و کارشناسی‌ارشد در دانشگاهها و موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی در سال تحصیلی ۹۵ – ۹۴ اعلام شد.

به گزارش خبرنگار مهر، بر اساس ابلاغیه شماره  ۹۶۴۷۴/۲۱ مورخ ۲۴ مرداد ۹۴ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، دانشگاهها و موسسات غیرانتفاعی می‌توانند به صورت مستقیم براساس فراخوان خاص دانشگاه و یا موسسه مربوط از سال تحصیلی ۹۵-۹۴ اقدام کنند.

این کار براساس آیین‌نامه شماره ۶۷۲۷۲/۲۱ مورخ ۱۸ تیرماه ۹۳ و اصلاحیه شماره ۲۳۷۲۰۰/۲۱ مورخ ۱۶ اسفندماه ۹۳ انجام می گیرد. این دانشگاه ها می توانند نسبت به پذیرش بدون آزمون استعداد درخشان در مقطع دکتری و  براساس آیین‌نامه شماره ۷۷۹۴۸/۲۱ مورخ ۵ مرداد ۹۳ و اصلاحیه شماره ۱۱۴۳۷۴/۲۱ مورخ ۳ شهریور ۹۳ نسبت به پذیرش بدون آزمون استعداد درخشان در مقطع کارشناسی‌ارشد اقدام کنند.

پذیرش متقاضیان تنها براساس آیین‌نامه‌های مذکور و با تایید نهایی سازمان سنجش آموزش کشور صورت خواهد پذیرفت.

موارد مربوط به پذیرش بدون آزمون استعدادهای درخشان در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکتری:

۱- آیین‌نامه‌ شماره ۷۷۹۴۸/۲۱ مورخ ۵ مرداد ۹۳ و آیین‌نامه شماره ۶۷۲۷۲/۲۱ مورخ ۱۸ تیرماه ۹۳ به تصویب شورای هدایت استعدادهای درخشان در وزارت علوم، تحقیقات و فناوری رسیده و جایگزین «آیین‌نامه ارائه تسهیلات به برگزیدگان علمی برای ورود به مقاطع تحصیلی بالاتر» (ابلاغیه شماره ۲۲۳۵۴/و مورخ ۲ خرداد ۹۱) و تمام مصوبات مربوط به پذیرش بدون آزمون برگزیدگان علمی در دوره‌های کارشناسی‌ارشد و دکتری شده و برای پذیرش دانشجو از سال تحصیلی ۹۵-۱۳۹۴ لازم‌الاجراست.

بنابراین پذیرش متقاضیان واجد شرایط در سال تحصیلی ۹۵-۹۴ تنها در مقطع کارشناسی‌ارشد براساس آیین‌نامه‌ شماره ۷۷۹۴۸/۲۱ مورخ ۵ مرداد ۹۳ و اصلاحیه مربوط به آن به شماره ۱۱۴۳۷۴/۲۱ مورخ ۳ شهریور ۹۳ و در مقطع دکتری براساس آیین‌نامه شماره ۶۷۲۷۲/۲۱ مورخ ۱۸ تیرماه ۹۳  و اصلاحیه مربوط به آن به شماره ۲۳۷۲۰۰/۲۱ مورخ ۱۶ اسفند ۹۳ صورت خواهد گرفت.

۲- هیچ گونه معرفی و جایابی در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکتری از طریق این سازمان صورت نخواهد گرفت.

۳- متقاضیان تنها مجاز به پذیرش نهایی از یک دانشگاه هستند و امکان پذیرش آنان به صورت همزمان از چند دانشگاه به عنوان پذیرفته‌شده نهایی وجود ندارد.

۴- در صورتی که متقاضی موفق به اخذ پذیرش از یک دانشگاه شود، بعد از تاریخ مقرر و تایید این سازمان به هیچ عنوان امکان انتقال، تغییر رشته و گرایش وجود نخواهد داشت.

۵- در هر زمان (حتی زمان فارغ‌التحصیلی) مشخص شود که فرد پذیرش شده فاقد شرایط آیین‌نامه مربوط بوده است، پذیرش وی لغو و عواقب ناشی از آن برعهده خود متقاضی و دانشگاه پذیرنده خواهد بود.

۶- مسئولیت حسن اجرای آیین‌نامه‌های ذکر شده و هرگونه پاسخگویی قانونی آنها بر برعهده دانشگاه پذیرنده است و نظارت بر اجرا به عهده سازمان سنجش و شرح و تفسیر مفاد آن بر عهده معاونت آموزشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری است.

۷- متقاضیان باید از طریق فراخوان دانشگاهها و در تاریخ‌های مقرر که توسط دانشگاههای پذیرنده اعلام می‌شود، جهت اخذ پذیرش حداکثر تا تاریخ ۳۱ شهریورماه ۹۴ اقدام کنند.

۸- متقاضیان جهت دریافت فهرست اسامی دانشگاهها و موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی پذیرنده در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکتری می‌توانند به دفترچه شماره ۲ راهنمای انتخاب رشته در بخش آزمون مربوط بر روی سایت اینترنتی این سازمان مراجعه کنند.

متقاضیان باید جهت کسب هر گونه اطلاعاتی در خصوص پذیرش به سایت دانشگاههای پذیرنده مراجعه کنند و در صورت عدم اطلاع رسانی از طریق سایت اینترنتی دانشگاه، می‌توانند به صورت مستقیم به دانشگاههای پذیرنده‌ مراجعه کنند.

آیین‌نامه‌های ذکر شده به همراه اصلاحیه مربوط به آنان در سایت سازمان سنجش موجود است.

نمونه کارنامه کنکور کارشناسی ارشد سال 1390 دانشگاه آزاد رشته مدیریت آموزشی

نمونه کارنامه کنکور کارشناسی ارشد سال 1390 دانشگاه آزاد رشته مدیریت آموزشی

زبان فنون تدریس آمار و روش تحقیق اصول تعلیم تربیت مدیریت آموزشی برنامه ریزی درسی نظارت و راهنمایی واحد انتخابی رتبه نمره کل نتیجه مرحله اول تکمیل ظرفیت 1
6.7- 28.9 17.8 51.1 13.3 24.4 8.9 شیراز 137 5241 مردود مردود
0 24.4 20 6.7 55.6 71.1 8.9 تبریز 34 5722 قبول
51.1 44.4 37.8 66.7 64.1 24.4 17.8 مرند 1 6859 قبول
13.3 28.9 11.1- 11.1 5.1 24.4 2.2- مرند 209 4667 مردود علوم تحقیقات اردبیل (س بسیج)
8.9- 2.2- 22.2 20 0 37.8 15.6 بوشهر 329 4783 مردود مردود
2.2 2.2 6.7- 28.9 11.1 20 20 بوشهر 334 4764 مردود مردود
13.3 66.7 57.8 17.8 46.2 2.2- 15.6 مرودشت 22 5963 قبول